سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٤٢
يهوديه را فرمود.[١]
و در كتب ما مسلمانان از اين قسم همراهى با يهودان از پيشواى مسلمانان بسيار است. چه بسيار مىشد كه به نفس نفيس، خودشان را در زحمت مىانداختند كه رعاياى يهود راحت مانند.
كما آنكه شبى مولاى ما امير المؤمنين على- عليه السلام- در زمان خلافت و سلطنت خودش از براى استخبار از حالات رعيّت و رفاهيّت ملّت از كوچه مىگذشتند شخص يهودى روستايى كه از اهل قراى اطراف كوفه بود آن حضرت را ملاقات نمود، در حالتيكه آن بزرگوار را نمىشناخت.
عرض كرد: «اى جوان عرب، ممكن است كه مرا به خدمت امير مسلمانان على دلالت نمايى؟» فرمودند: «تو را با على چه حاجت است؟»
عرض كرد: «چند حيوان با بار گندم همراه داشتم و به سوى كوفه مىآمدم، كه آن گندم را فروخته صرف معيشت نمايم. بيرون شهر كوفه، دستهاى از دزدان، در آن بيابان به من رسيدند و هرچه داشتم بردند.»
حضرت فورا آن يهودى را همراه برد، همان مكان كه اموال او را برده بودند تماما گرفته به آن يهودى داد و به همراهى يهودى بارهاى او را به ميدان گندمفروشان رسانيد.
فرمود: «اى يهودى چون تو پياده آمده و كسالت دارى من بارها و مالهاى تو را مواظبت مىكنم تو در گوشهاى بخواب و قدرى آسوده باش.»
يهودى در گوشهاى خوابيده. صبح كه برخاست ديد آن جوان عرب حيوانهاى او را توجّه نموده و علوفه داده و بارهاى او را در مكانى كه معرض بيع و شرى بوده آورده، تعجب كرد و معذرت خواست.
فرمود: «اى يهودى، حال مشتريهاى گندم مىرسند، و تو از عهده فروش گندم و توجه حيوانات خود برنمىآيى و دلالان كوفه به طرّارى مباد تو را در معامله مغبون نمايند. بهتر آن است كه به حيوانات خود بپردازى و من به معامله گندم مشغول شوم.»
[١] - ر. ك. به خطبه ٢٧( خطبة الجهاد) ص ٩٤، ترجمه و شرح نهج البلاغه، به قلم فيض الاسلام.