سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٥٧
غرض آنكه سيّدى در نزد آن كتابفروش بىكتاب، نشسته بود، برخاست، دست مرا گرفت به كنارى آورد؛ گفت: «اين مردم قومى نيستند كه سخنان شما در آنها اثر كند. شما به مقدار چهار حجره به طرف در صحن برويد، آنجا دربار حضرتى است. فرّاشان حضرت در آنجا نشستهاند، بگوييد بيايند، چشمهاى اين محتضر را ببندند و جنازه او را بردارند.»
قبول كردم. به طرف دربار حضرتى روانه شدم. ديدم آتش افروختهاند و قريب بيست نفر از فرّاشهاى حضرتى آنجا نشستهاند. سلام دادم، جواب دادند.
گفتم: «اى برادران از براى خاطر امام زمان بياييد اين مرد محتضر را به گوشهاى ببريم و چشمهاى او را ببنديم و مباشر تغسيل و تكفين او شويم.»
يك نفر از فرّاشها در جوابم گفت: «جناب آقا! شما دستمال در جيب خود داريد، برويد چشمهاى او را ببنديد، قدرى در بالاى سر او توقّف نماييد، بعد از مردن او بياييد دو تومان به ما بدهيد، ما مىفرستيم بيايند جنازه او را بردارند.»
گفتم: «اى برادر مگر قرآنى كه بر حضرت ختمى مرتبت نازل شده من به تنهايى محكوم به آن احكام هستم و يا شما خود را از اهل قرآن و امّت پيغمبر آخر الزمان نمىدانيد؟
شما در سال مبالغى مال اين حضرات را مىخوريد و از تصدّق سر اين زوّار زندگانى مىنماييد چه خدمتى به حضرت و چه همراهى به زوّارهاى آن بزرگوار كردهايد؟
شيعيان اين بزرگوار، املاك و مستقلّات از براى زائرين وقف و حبس نمودهاند، مريضخانه و دواخانه و شفاخانه معيّن كردهاند و از براى شما مواجب و حقوق قرار دادهاند كه اين بيچارگان غريب را پرستارى نموده و در كربت، ايشان را غمخوار و در شدّت، ايشان را نگهدار باشيد.
علاوه بر اينها تكليف مسلمانى و قانون ايمانى شما را مأمور داشته كه از خدمات اين غريبان تكاهل نورزيد و از حالات ايشان غفلت ننماييد.
بر فرض من و شما در اين تكليف يكسان باشيم، بياييد به معاونت يكديگر خدمات