سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٥١
مجددا عبد المطلب در نزد وى رفت. فرمود: «من ثلث مال حجاز و تهامه را به تو مىدهم از اين عمل شنيع بگذر.»
ابرهه گفت: «تا خانه را خراب نكنم معاودت نخواهم كرد.»
عبد المطلب بىنيل مقصود مراجعت نمود. قريش را امر فرمود كه در شعبات كوه پناهند [ه] شويد تا آسيبى نبينيد. قريش به شعب جبال مخفى شدند. آن بزرگوار در آن شب با خداى خود در مناجات بود. روز ديگر لشكر ابرهه با فيلان جنگى حركت نمودند، در وقت طلوع آفتاب به طرف مكه روانه شدند. قريش هم در بالاى كوه ايستاده نظاره مىكردند كه از طرف دريا دستهاى از مرغان كوچك ظاهر گرديد و در منقار هر يك سنگى بود و هريك را به فرق يكى از آن لشكريان انداختند و همه را هلاك نمودند.
ابرهه خود فرار نمود در حاليكه در انگشتان و مفاصل و دست و پاى او فورا ورمى به هم رسيد. در همان شب مجروح گرديد و تعفن و كثافت از آن جراحات ظاهر شد. تا آنكه در كمال سختى جان داد و تمام اموال آنها را اهل مكّه صاحب شدند.
و همچنين متوكّل عبّاسى نسبت به مرقد مطهّر حضرت ابا عبد اللّه- عليه السلام- جسارت نمود. خواست آن قبر منوّر را معدوم سازد. امر نمود آن اراضى را شيار كردند و آب بستند و زراعت نمودند. هرچه او را ملامت نمودند، مفيد نيفتاد تا آنكه به شومى اين فعل قبيح و امر شنيع پسرش منتصر عباسى او را كشت. و متوكل به شومى اين عمل مبتلا و به مكافات خود رسيد و همچنين فرقه ضالّه وهّابيه قريب به يكصد سال قبل در كربلاى معلّا نسبت به حرم مطهر اسائه ادب نمودند، چه مقدارها نفوس محرمه را كشتند، مردم به حرمين شريفين[١] ابو الفضل و ابى عبد اللّه الحسين پناهند [ه] شدند. در حرم مردم را به قتل رسانيدند.
عاقبت به اندك زمانى عساكر عثمانى و بعضى عشاير اعراب، چنان آنها را قلعوقمع نمودند كه آثارى از آنها باقى نماند. به شومى اين فعل قبيح، رشته حيات و زندگانى آنها گسيخته و تمامى فانى و نابود شدند.
[١] - اصل: شرفين.