سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٣٣
گفتم: «بلى، برادران چندى دارم كه بعضى مقتول و برخى اسير و اموالشان منهوب[١] و بعضى هم آواره بيابانها گرديدهاند». پرسيدند: «مگر شما چند برادر هستيد؟»
گفتم: «ما سى كرور برادر هستيم كه دچار شكنجه و عذاب يك پدر جوان جاهلى هستيم. چند سال است اين پدر چشم از فرزندان خود پوشيده و آنان را به چنگال يك مشت گرگان آدمخوار افكنده، خود سرمست باده غرور و مخمور ساغر غفلت است و عطف نظرى به فرزندان مظلوم خود ندارد.
در اين صورت كدام مصيبت از براى من بزرگتر و كدام زحمت بالاتر از اين زحمت خواهد بود؟»
گفت: «دانستم كه حادثات، مملكت شما را در محنت انداخته و صدمات، ملّت شما را در كربت افكنده، ولى چه فايده، زحمات مردم هدر رفته و اقدامات بزرگان بىنتيجه مانده، در اين صورت جز در زاويه حرمان نشستن و در كنج عزلت و مأيوس خفتن و با نكبت ساختن چاره نيست.»
بعد يهودى ديگر، شرحى از بىاعتدالى روس و نفوذ پولتيك او در ايران و رقابت او با انگليس اظهار داشت، به قسمى كه بسيار بر محنت ما افزود.
خراسانى جديد الاسلام در اين حال آهى كشيد. گفت: «اى آقا، بفرماييد بدانم تا كى اين مردم گرفتار زحمت و دچار مشقّت خواهند بود؟» گفتم: «تا وقتى كه ماها در جهل باقى هستيم و اختلاف كلمه در ميان ما هست حال ما اين است. هر زمان كه ما علم به هم رسانيديم و حقوق انسانيت خود را دانستيم و اختلاف كلمه را از ميان خود برداشتيم، از اين زحمت و مشقّت خلاص و به اوج سعادت نايل خواهيم شد.»
خراسانى گفت: «فرموده شما صدق است ولى توفيق اين مراتب بسته به مشيّت الهى و تقدير آسمانى است؛ چنانچه حضرت موسى- عليه السلام- چهل سال در بيابانى حيران و سرگردان مانده بود و خروجش از آن امكان به هم نرسانيد، تا زمانى كه مشيّت تعلق گرفت و تقدير جارى شد، آن زمان از آن صحراى فلات نجات يافت، پس امورات، بسته
[١] - منهوب: تاراج شده.