سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٩٥
نموده، معروض داشتم: «اى سيّد و مولاى من!
|
دلتنگم و همچه تو حبيبى دارم |
بيمارم و مثل تو طبيبى دارم |
|
|
خوبست كه در شهر تو باشيم غريب |
يك بار نگويى كه غريبى دارم |
|
اگرچه جلوه حسن محبوبان دلكش با دل عاشقان بلاكش بهتر از اين رفتار نخواهد كرد و فتنه چشم مست نكويان با تن بيماران خوشتر از اين كردارى نخواهد نمود ولى تأسف مىخورم و تلهّف مىگويم كه باوجودى كه مرغ روحم در كويت آشيانه ساخته، از قفس تن خود را رها نمىسازد و به لانه خويش، خود را نمىكشاند. حال ديگر تن از حمّالى روح به ستوه و من از كشيدن بار گران جان به امان آمدهام. حال به مضمون: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها[١] امانتت را به خدمتت رسانيدم. امانت خود را دريافت كن و مرا راحت فرما.»
در آن حال طبعم از ناله من به نوا آمده، اين ابيات همى سرود و مىگفت:
|
نمود درد غم عشق تو مرا رنجور |
كشيده رخت اميد مرا به خانه گور |
|
|
شهيد تيغ خم ابروان خونريزت |
ز جاى خويش نخيزد مگر به نفخه صور |
|
|
هزار مرتبهام گر كُشى و جان بخشى |
ز تيغت سر نكشم كان بود مرا منظور |
|
|
صبا اميد وصال تو داد، دانستم |
ميسّرم نشود آن مگر به روز نشور |
|
|
به غير ذكر توام نيست در دَمِ آخر |
به ياد روى تو ورد من است آيه نور |
|
|
كُشى تو عاشق، بر جنّتش نويد دهى |
شهيد كوى تو كى رو كند به حور و قصور |
|
|
دو چشم مست تو داده گواهى قتلم |
قضا نوشت سجلّش به روى جبهه حور |
|
|
دو بوسه از لب شيرين بهاى جانم ده |
كه اين به سرّ سويداى دل بود مسطور |
|
|
سرشكم از مژه ويران نمود خانه دل |
مگر مهندس لطف تواش كند معمور |
|
طبعم را تسليت گفتم و به مفارقت روح از بدن تهنيت خواندم و گفتم دل خوشدار كه عنقريب روحم به طرف كوى دلدار از خانه تن فرار خواهد نمود و ابواب سعادت به روى من خواهد گشود و اين وجود ناقابل به فيض شهادت كويش نايل خواهد شد.
[١] -« خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بازگردانيد» نساء ٤/ ٥٨.