سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٨٧
اين بگفت به دست گوشه ردايم را گرفت و كشيد.
من ديدم حال مرا در ميان مردم رسوا مىكند. برخاستم، روانه شدم، به خانه رفتم.
ديدم اطاقى را فرش كرده و رختخوابى گذارده و لوازمات از قبيل چراغ و غيره آماده ساخته. ديدم رفتهرفته شوخى به جدّى رسيده است و كار به جاى نازك كشيده است.
خواستم به طفره او را از خود دور كنم. گفتم: «بسيار خوب! امروز قمر در برج عقرب و ساعت نحس است تا سه روز قمر در عقرب و سه روز هم قمر در صورت عقرب است. اين هفته را شما به من مهلت دهيد. بعد در ساعت سعد عقد مواصلت منعقد خواهد شد و بعد، از هفته ديگر هر دو به مراد خواهيم رسيد.»
يك مرتبه به گريه آمد و صداى ناله بلند نمود كه اى بىمروّت! وفاى طهرانىها همين مقدار بود؟ معلوم است كه مرا ريشخند مىنمودى. باوجودى كه از اشراف اين شهر با كابين زياد از پى مواصلتم برخاستند و به وصالم نرسيدند؛ حال كه من خود شيفته محبّت شما شدهام، بىمهرى شما از چيست؟ و اگر مرا نمىخواهى از اين خانه هم صرفنظر فرما كه من از براى خود اجاره نمودم.
[از] حالت محبّتش به من رقّت دست داد و با خود گفتم خوب است يك ماهه او را صيغه كنم. هم منزل و مكانى دارم و هم به خدمات من خواهد رسيد.
گفتم: «اى يار دلنواز، و اى لعبت جانگذار! بگو بدانم يك ماه چه بايد تقديم شود؟»
بعد از ناز و كرشمه بسيار و تعارفات بىشمار گفت: «عيد بايد ده تومان بدهى.»
ديدم غير از ريشخند چاره ندارم. از در مسكنت درآمده، ضراعت نمودم كه اگر مرا ده تومان بود به طهران مىرفتم و در غربت نمىماندم. اى شوخ دلفريب و اى محبوب هر حبيب! اگرچه دلبران عالم بىزر دل نربايند، و بدون سيم، ساق سيمين نگشايند، ولى بدبختانه، من عاشق مفلسى هستم كه فلوسم را طرّاران روزگار به يغما برده و در خاك غربتم نشانيدهاند. اگرچه ده هزار تومان به كابين تو دادن، حكايت كلاف و يوسف خريدن است، و ليكن چون بايد از طهران بعدها برايم وجهى برسد حال تو را با من جز سازش و سلوك نشايد. بهتر آن است به همان نان خالى من قناعت فرموده باب مواصلت