سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٨٥
خواهد نمود.»
شرحى از حسنش و فصلى از دارايى و خانهدارى و قناعتش اظهار داشت.
من فكرى كردم و در دل گفتم، اى كاش اين گفتگو در ميان من و تو هر دو راست بود.
هم من به كامى و هم تو به نوايى مىرسيديم! گفتم: «بسيار خوب! فردا وجهى از براى شما مىفرستم كه شما اقدام نموده اين كار را انجام دهيد.»
در آن حال زنى آمد و با جناب مولانا به نجوا مشغول شد.
شنيدم زن مىگفت: «من مدّتى است كه با مخارج بسيار، بيكار ماندهام و زياده از دو ماه است از كيسه خوردهام. شما از براى من فكرى كنيد و كسى را پيدا نماييد.»
مولانا وعده به او داد. آن زن رفت. من ديگ هوسم به جوش آمد.
با خود گفتم شايد اين زن از خود خانه و لوازماتى داشته باشد. چه ضرر دارد او را صيغه نمايم و يك دو روزى در كاشانهاش به راحتى بياسايم؟
اذن مرخّصى از حاجى آقاخوند حاصل نموده، برخاسته به دنبال آن زن شتافتم. در بيرون صحن مقدس او را يافتم. نزديك رفتم، گفتم: «اى مخدّره مقدّسه، گفتگوى تو را با حاجى آخوند، تمام شنيدم. اگر به گليم درويش و نان من فقير دلريش بسازى من از خدمات تو مضايقه نخواهم نمود.»
زن مرا به كنارى كشيد و مانند دوالپا[١] به من چسبيد كه مرا آرزو آن است خدمتى نموده و محبتى هم شما فرموده باشيد؛ ولى من از خود خانه ندارم، بايد شما منزلى فراهم آريد. گفتم: «اى زن اگر من منزلى داشتم اين خيالات را نمىپنداشتم.»
گفت: «الحال از براى شما خانه با لوازمات اجاره خواهم نمود.»
چون اسم خانه و لوازمات خانه شنيدم، خورسند شدم و به دنبالش روانه شدم. چند كوچه مرا برد. خانهخانه، يكيك، احوال گرفت. منزل كه با اسباب باشد پيدا نكرد، چنانچه در اين چند روزه من خودم به همين ترتيب بسيارى از خانهها را گردش كرده بودم.
[١] - دوالپا: در عرف كنايه از آدم سمج و ابرامكننده است.