سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٨٣
پيدا كند.»
خنديدم گفتم: «عجب پير طريقى يافتم! به زودى نرد محبتش را درباختم! چرا اين مرد همهجا را گذارده دكان خود را در جنب حرم قدس حجت اللّه گشوده؟»
گفت: «به واسطه آن است چون همه گروه در صحن عبور مىكنند و متاع شعبده او و خريدارانش، از اينجا مىگذرند. لهذا همه روزه عصرى دو ساعت در اين مكان مىنشيند، رتقوفتق امور عزبهاى غريب را مىدهد. حال تو هم كه غريبى، اگر عزوبت تو را در مشقّت انداخته، فيض خدمتش را درياب و به خدمتش بشتاب!»
اين بگفت و از نزدم برخاست و برفت. من نشسته متحيّرانه به سويش نظر مىكردم و كلماتش را مىشنيدم. كه گاهى تعارض[١] كرده مىگفت: «اى مردم برويد! زنى را كه يقين داشته باشم از روى شرع عدّه نگاه مىدارد، حاضر ندارم.»
گاهى مشتريانش اصرار مىكردند، تغيّرى فرموده كه مگر من قرمساقم، به من اين تكليف را مىكنيد؟
گاهى هم استمالت نموده، وعده فردا مىداد كه فلان مبلغ از براى اجراى صيغه و نوشتن صيغهنامه بياوريد، قربة الى اللّه از براى شما كارى مىكنم.
بعد مردم را متفرق كرد، اطرافش خلوت شد. من با خود گفتم، خوب است در خدمت جناب حاجى آقا خوند رفته، قدرى صحبت كنم و سياحتى كرده باشم. نزديكش رفته، نشستم. سلام نمودم. گفتم: «جناب مولانا عرضى دارم.»
بدون مقدمه گفت: «آقا اگر صيغه مىخواهى، ندارم. من در اين شهر متّهمم. مردم مىگويند فلانى هر روز مقدراى زن صيغه مىدهد و مبلغى دخل مىكند، باوجودى كه ديروز زياده از يك تومان عايدم نشده، امروز هنوز دشت نكردهام.»
گفتم: «اشتباه فرمودهايد من خودم به واسطه بىمنزلى اگر كسى طالب باشد صيغه مىشوم.» و دانستم كه از من احتياط مىكند.
پرسيد: «فرمايش شما چيست؟»
[١] - اصل: تمارض.