سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٨٢
در زمان بيرون آمدن درب آستانه ايستادم از فرق سر تا قدم، جاى نيش پشه و ككها كه هريك چون گردويى برآمده بود، ظاهر ساختم. عرضه داشتم: «اى مولاى من! مرا كسالت خواب بىتاب كرد. اگر جند الله را هم امشب مىخواهى مصاحب من فرمايى از اين آستانه بيرون نخواهم رفت. طريق ميهماننوازى اين قسم نشايد و مراعات حال غريبان بهتر از اين بايد.» شرحى از اين مقوله فضولى كرده، بيرون آمده به آشپزخانه غريبان- كه دكان چلوكبابى است- شتافته، سحر خورده، بيرون آمده در ميان خيابان گردش مىكردم، به در سراى ملك رسيدم. شخص خياط طهرانى در آنجا ساكن بود. در حجره او رفته نماز خوانده، خوابيدم.
[ماجراى روز دهم رمضان!]
على الصباح به طريق سابق حرم مشرف شده، عصرى بيرون آمده در ميان صحن بزرگ در گوشهاى نشسته بودم. شخص معمّر پيرمردى با ريش قرمز بلند در نزديكى من نشسته بود. چند نفرى در گردش نشسته و به صحبت مشغول بودند. گاهگاهى بعضى از زنها مىآمدند، نجوايى با جناب شيخ كرده، مىرفتند.
از كسى سؤال نمودم كه اين شيخ كيست؟ گفتگوى او با اين زنها از براى چيست؟
ديدم به تندى و خيرگى نظر تندى به روى من نمود، كه اى سيّد اگر تو هم ميلى دارى، برو در نزدش و مرادت را حاصل كن.
من همچه گمان كردم، شايد اين شيخ يكى از پيران طريقت و خضر راه حقيقت است.
به ارشاد عوام كمر بسته و از براى هدايت خلق در اين مقام نشسته؛ شوق زيارتش مرا مجذوب و فيض خدمتش مرا مطلوب آمده، گفتم: «اى برادر من مرد زوار غريبى هستم و اهل اين ديار نيستم و اين شيخ را نمىشناسم.»
تبسّمى كرد، آهسته تكلّمى نمود؛ گوش دادم، ديدم مىگويد: «اسم اين شيخ حاجى آخوند است، اينها كه در اطراف او نشستهاند تمام غريب و عزبند، صيغه مىخواهند و اين زنها كه در خدمتش حضور به هم مىرسانند از براى آن است كه مشترى از براى آنها