سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٥٦
بعد، مجددا به خاك اوفتاده، ناليدم و زاريدم و قدرى هم دل با آن برگزيده قاضى الحاجات در مناجات و راز و نياز شد. نالهاش را مىشنيدم و كلماتش را نمىفهميدم، زيرا كه دل در حريم قربش از من مقرّبتر و خرمن وجودش از من سوختهتر بود و به زبان عاشقان، مقالات جانفشانى داشت كه مرا از آن آگاهى نبود.
بعد برخاستم به طرف پايين پاى مبارك آمدم قدرى ايستادم، جبروت عشقش مرا به خاك درانداخت و دو مرتبه كوره دل را بتافت. صورت مذلّت به خاك مسكنت نهادم و چشمه خون از ديده بگشادم. در آن احوال طبعم را بدين مقال مترنّم ديدم كه اين كلمات را مىسرود و سيل سرشك مىگشود.
|
به دل فتاد ز مويت هزار قيد سلاسل |
به چشم مست تو سوگند كه اين[١] علاقه تو مگسل |
|
|
نسيمى از بن مويت وزيد و زورق مهرت |
ز بحر عشق به كويت مرا كشيد به ساحل |
|
|
به سوى كوى تو من از ازل چو رخت بستم |
به سر دويدم، كردم ز شوق قطع منازل |
|
|
به هر ديار رسيدم ز هر چمن كه گذشتم |
به غير غمزه حسنت نبود مير قوافل |
|
|
چه روى و موى تو ديدم برفت صبر و شكيبم |
ولى چه سود كه عقرب به مه نمود مقابل |
|
|
گداى عشقم، سر بر درت نهاده فقيرم |
كجا رواست ز باب كريم راندن سائل |
|
|
زهى شرف چه كشى فخر من اگر بنوازى |
ز كشتگان تو من نيستم به تيغ تو قابل |
|
[١] - اصل: كاين.