سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٥٣
نوشته بود: «الحمد للّه الّذى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لو لا ان هدانا اللّه»[١] الى آخر.
عرضه داشتم يا سيّدى! تشكر دارم از اشعه انوار حسنت كه مرا به كويت دلالت نمود و از رشته علاقه لطفت كه مرا به كويت كشانيد ورنه،" من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم" بعد به طريق اجازه و استجازه با گردن كج و ديده گريان و دل بريان معروض داشتم: «ا ادخل يا اللّه! ا ادخل يا رسول اللّه! ا ادخل يا امير المؤمنين». بعد يكيك از پيشوايان اهل طريقت را استجازه نمودم تا به نام نامى و اسم گرامى آن مقصود مشتاقان و قبله عارفان رسيدم و عرض كردم: «ا ادخل يا على بن موسى الرّضا» و تأمل نمودم كه آيا اين عاصى روسياه نامه تباه را در آن مقام منيع و مكان رفيع اجازه ورودى حاصل است يا نه؟ يك مرتبه عقل- كه معلّم دبستان عشقم بود- مرا خطاب نمود و بدين عتاب جوابم داد، اى عاشق هرجايى و اى واله شيدايى:
|
شستشويى كن و آنگه به خرابات درآى |
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده |
|
دانستم كه اين بيت المقدس را «غسل تعميد» ديگرى لازم است، فورا مجراى بحر عميق دل را از چشمه ديدگان گشوده و سيلاب خون از هر طرف جارى نموده در شط ديدگان غوطهور شدم. از طريق توبه و انابه و عجز و نيازمندى در آن لجّه خون غسل ارتماس به عمل آمد، بعد سر در عتبه گذاردم و صورت به خاك مسكنت نهادم عرضه داشتم:
|
جز آستان توام در جهان پناهى نيست |
سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست |
|
اى مولاى من! سگى كه در نمكزارى اوفتد از پليدى باطن خود نترسد و از خباثت خود نهراسد، زيرا كه ديگر او نيست هرچه هست اوست. پس آستانه مباركه را بوسيده، محبوب خود را ياد نموده از معشوق خود همّت طلبيدم و بار اميد بر دوش كشيدم و به استعانت مستعان حقيقى گفتم: «بسم اللّه و باللّه و فى سبيل اللّه و على ملّة رسول اللّه و على منهاج اولياء اللّه.»[٢]
[١] -« سپاس خداى را كه ما را به اينجا رهنمون شد و اگر خداوند راهبر نمىشد هرگز راه نمىيافتيم» اعراف ٧/ ٤٣.
[٢] - يعنى: به نام خدا و به سبب( يارى) خدا و در راه خدا و در ملّت و طريقه پيامبر خدا و با روش اولياء خدا.
« بخشى از اذن دخول زيارت»