سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٤٣
كه تقريبا سه زرع از اين مكان بلندتر بود به توسط پلّكان كه چون درجات ارادت معشوقان بود معراج منش گذشتيم. حياط باغى با حوض آب بزرگ و نهر جارى چون جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ[١] از نظر گذشت كه برتر از بهشت و قصور، بلكه رشك ديده حور بود. بعد به عمارت ديگر رسيديم كه قصور جنّت را آن صفا و ضياء نبود از آنجا گذشته به حياط باغ ديگر- كه از رضوان اللّه اكبر برتر و بهتر بود- رسيديم.
نهر آبى چون چشمه كوثر و حوض آبى چون چشمه خاور در نظر آمد.
از آنجا گذشته به ايوانى رسيده كه كسرى در قوّه واهمه خود چون او نديده بود و طاق سپهر نيلگون در خجلتش سر به حضيض خاك دركشيده بود.
پيرمردى از خدمه چون خضر خجسته در آن مكان نشسته، سلامش نموديم، دعاى خيرى خواستيم. از جاى برخاست و به پذيرايى ما قامتى بياراست. درب گشود و به آن بقعه مبارك دلالتمان فرمود. داخل شديم كه كام مقصود حاصل نمايم. اگرچه در صورت، چون قلب من تاريك ولى در معنى از اشعه انوار محبوب روشن بود.
رفقا به من گفتند: اى شيفته شيدا جاى پاى نگار رعنايت به روى سنگى منقوش و چون حجر الاسود در ديوار منصوب است، بايد به روشنايى كبريت آن را بيابيم.
پس هريك كبريت روشن نمودند، به جستجو مشغول شدند.
من به نور عشق و روشنايى محبّت در آن كعبه سعادت، آن حجر الاسود با بركت را زيارت نمودم. جاى دو پاى مبارك را ديده، آيه مباركه تبارك را قرائت كردم. بدوا لبم- كه به پابوس دوست مأنوس بود- به آن موضع نهادم و سرشك از ديده باريدم. طبعم به معاونتم اين رباعى را اظهار داشت:
|
تا عكس رخت فتاد در روز قدم |
سرگشته دويديم به صحراى عدم |
|
|
سر در كف و جان در طبق و گوش به امر |
فرمان برود تا بنهم جاى قدم |
|
اگرچه معروف آن است كه آن سنگ جاى پاى سلطان سرير ارتضاء على بن موسى الرّضا- عليه السلام- است ولى چون مرا در اين مسأله بيّنه و برهانى نبود، تأمّل كردم و
[١] -« بوستانهايى است كه در فرودست آن جويباران جارى است» بقره ٢/ ٢٥.