سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣١٩
بارى من بر فقر و پريشانى آنها رقّت كردم يك قران به آنها دادم برخاستم به آستانه مقدسه مشرّف شدم.
[روز دوازدهم شوال ١٣٢٦[١]]
يك ساعت و نيم از آفتاب گذشته به منزل آمده، چون شب نخوابيده بودم زياده از سه ساعت خوابيدم بعد برخاستم نهار خوردم.
حال كه مشغول نوشتن واقعات شب گذشته هستم از خيال آن سربازها بيرون نيستم و بسيار متأسف هستم كه اين بيچارگان چرا بايد به اين فلاكت و فضاحت زندگانى نمايند و حقوق آنها را صاحب منصبان آنها بخورند و اين مسلمانان را به دزدى و خيانت وا دارند؟
باوجودى كه به موجب ترتيبات تمام دول، سرباز و اهل نظام محترم هستند و سلاطين آنها را فرزندان خود مىدانند و آنها را ابناى ملوك مىنامند، از براى آنها لباس و خوراك و رختشوى و مكان صحيح و مريضخانه و طبيب و دواخانه و غيره فراهم مىآورند و هفتهاى يك مرتبه بايد حمام بروند و خود را نظيف و ظريف نگاه دارند و آنها را به قدرى مواجب مىدهند كه كفايت آنها را به خوبى بنمايد، برعكس سرباز بيچاره ايران از روزى [كه] بر سر خدمت مىرود تا روزى كه مرخص مىشود يك روز نان خالى سير نمىخورد و يك ساعت راحت نيست و يك پارچه لباس نو به خودش نمىبيند و به فعلگى و حمّالى بايد زندگانى نمايد. اگر مريض شوند كسى آبى در گلوى آنها نخواهد ريخت بلكه از براى آنكه دو قرانى خرج آنها كنند به زودى آنها را تلف مىكنند. آه! آه! آه! از بدبختى ايرانيان.
الحال به خاطرم آمد در چند سال قبل يكى از دوستان از برايم نقل نمود كه من زمانى به تبريز مسافرت نمودم و چندى در آن شهر توقف كردم. خانهاى كه منزل داشتم متعلق به يك تاجرى بود. روزى ديوار خانه خراب شده بود، دو نفر سرباز از براى عملگى آورده بود. در وسط روز كه تاجر صاحبخانه در منزل نبود، من برخاستم به جايى كه سربازها عملگى مىنمودند، رفتم. يك نفر از سربازها را ديدم كه از شدت ضعف و ناتوانى قادر بر حركت دادن بيل نبود. در بين كار كردن مقدارى از پوست خيك روغنى از
[١] - برابر ١٦ آبان ١٢٨٧.