سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣١٧
سيّد و معمّم ببيند شايد خجالت بكشد.»
گفت: «ما چراغ نداريم، سابق هفتهاى يك چارك نفت از براى قراولخانه مىدادند، حال چندى است موقوف شده و ما هم پول نداريم نفط[١] بخريم، لهذا چراغ نداريم.»
فورا من دست در جيب كرده، كبريت بيرون آورده روشن نمودم. آن مراد سرباز را شناختم، زيرا يك روزى قدرى هندوانه و خربزه خريده بودم به عنوان حمّالى، به او دادم كه به منزل من ببرد.
گفتم: «اى مراد تو مرا مىشناسى، كه دزدى مرا ديده كه به اين تهمت[٢] مرا نگاه داشتهاند؟»
آن خبيث اصلا به روى خود نياورد و گفت: «من تو را نمىشناسم.» دانستم كه غرض آن پول است. من هم رفتم در ايوان قراولخانه نشستم و گفتم: «تا صبح نشود و آفتاب طلوع نكند من از اينجا حركت نمىكنم.»
بعد ديگرى گفت: «آقاجان! شما به راستى بگوييد بدانم امشب در كجا بوديد؟»
ديدم بهانهجويى مىكند من هم سكوت اختيار كرده هيچ نمىگفتم و در فكر آن بودم كه تدبيرى كرده به زودى خلاص شوم.
گفتم: «شب گذشته حضرت والا شاهزاده ركن الدوله حكمران خراسان مرا احضار فرموده بود. امشب در خدمت ايشان بودم. حال هم مأموريتى دارم در عقب آن مىروم اگر قبول نداريد السّاعه مىرويم در منزل حكومت، معلوم خواهد شد.»
يكى از آنها گفت: «شما با شاهزاده چه آشنايى داريد؟»
گفتم: «از براى ترتيب بعضى امور، هفتهاى دو شب مرا احضار مىفرمايند. بعضى مذاكرات محرمانه هست، عرض مىشود.» گفتند: «چرا روز خدمت شاهزاده نمىروى؟» گفتم: «به جهت آنكه مخالف پولتيك حكومتى است.»
يكى ديگر از آنها[٣] گفت: «اين سيّد راپورتچى شاهزاده است، خوب است قدرى وجه از او گرفته، او را مرخّص كنيم.»
[١] - نفط: معرب نفت است.
[٢] - اصل: اين به تهمت.
[٣] - اصل: اينها.