سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣١٦
قراولخانه گذشته بودم اعتنايى نكردم. دو مرتبه فرياد زد، كيستى؟ در اين وقت شب به كجا مىروى؟» گفتم: «اى مرد! شب نيست و روز است و من هم زوّار هستم و حرم مشرّف مىشوم و ديگرى هم در جلو و عقب من هستند مىآيند و مىروند.»
گفت: «اى سنگ سوادكوه بر فرق تو بخورد، پدر سوخته، بايست و الّا با گلوله شكم تو را پر از دود مىكنم.» من تعجب نمودم! دانستم كه اين مرد به خيال جيب كنى شرارت مىكند، زيرا كه از اين مقوله در طهران بسيار ديده بودم، ولى گفتم چون اهل نظام است شايد قانونى جديد وضع شده و يا اين مرد وقت را اشتباه نموده، بهتر آن است كه به ملاحظه احترام قانون توقف كنم تا بيايد ببينم چه مىگويد.
در گوشهاى ايستادم آن مرد سرباز فورا دويد در ميان قراولخانه، چوبى در دست گرفته بود، سوى من دويد و به سرعت مىآمد و مىغريد.
من فرياد زدم: «اى مرد! عبث به خودت زحمت مىدهى. من ايستاده و فرار نمىكنم.
آهسته بيا ببينم چه مىگويى.»
آن مرد رسيد و ابتدا گريبان مرا گرفت و به طرف قراولخانه كشيد، كه اى قرومساق! مىخواهى از دست من فرار نمايى؟
گفتم: «اى برادر! چرا سخن نامربوط مىگويى؟ من كارى نكردهام كه فرار نمايم. اگر مىخواستم فرار كنم رفته بودم و نمىايستادم.» سخن من اثرى نكرد و مرا به سوى قراولخانه كشيد و رفيق خود را فرياد زد: «هاى مراد برار، هاى!» جواب آمد: «چه كونّى؟»
گفت: «بوربوراتا دزد گيرمه» رفيق او هم آمد بازوى مرا گرفت كه «اين قرومساق پدر را كشنّن قرولخانه اوئى پبرتش زمّ.»
من التماس نمودم، اى برادرها! و اللّه من دزد نيستم من زوّار هستم در جايى ديشب موعود بودم و حال كه اوّل صبح است از براى زيارت به آستانه مشرّف مىشوم و تاكنون خلافى از من سر نزده است. از هياهوى ما يك نفر ديگر از قراولخانه بيرون آمد. نسبت به اينها كمتر شرارت مىكرد. رو به من نمود [كه] كيستى؟
گفتم: «برو چراغى بياور، شايد مرا بشناسى. به خيال آنكه اگر چراغى بياورد و مرا