سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣١٥
غرض شرحى از فوايد اين مراتب بيان كرد و ما همه سر به گريبان فرو برده بوديم و تأسف مىگفتيم و تلهّف مىخورديم. صاحبخانه هم در ميان ما نشسته به پذيرايى ما مشغول بود كه ناگاه صداى مناجات مقدمه اذن صبح به گوش ما رسيد. بعد ما ملتفت شديم كه امشب را ما به صحبت گذارنيدهايم و از وقت ملتفت نشديم.
صاحبخانه گفت: «خوب است شما برخيزيد نماز بخوانيد و قدرى استراحت نماييد و بخوابيد.» من برخاستم، گفتم: «من بايد به حرم مشرّف شوم.»
گفتند: «با اين حالت كسالت تشرّف آستانه را مناسبتى نيست.»
گفتم: «شوق عتبهبوسى از براى من كسالتى باقى نخواهد گذاشت.» اين بگفتم و برخاستم.
آن روضهخوان دامن مرا گرفت و گفت: «الحمد للّه من در تمام عمر شب قدر را يك مرتبه درك كردم و آن امشب بود كه به خدمت شما به سر بردم و تمام را به صحبت وطن و ملت گذرانيدم.
آرزو دارم كه روز قدر را هم ببينم و يك روز هم در گرد يكديگر بنشينيم و از درد بى درمان خود صحبت كنيم.»
گفتم: «منزل من غريب، خانقاه فقر است، هر زمان كه شماها تشريف بياوريد مانعى نخواهد بود.» ديگران هم همين بيان را نمودند كه در منزل ما باشد عاقبت قرار بر آن شد كه جلسه ديگر را معين نموده، خبر بدهند. بعد من خداحافظ گفته روانه شدم و به طرف صحن مقدّس آمدم.
[ماجراى قراولخانه[١]]
در بين راه عبورم از جلوى قراولخانه اوفتاد كه چند نفر سرباز مازندرانى و يا استرآبادى در آن قراولخانه خوابيده بودند. يكى از آنها از براى قضاى حاجت بيرون آمده بود، چون سياهى مرا ديد فرياد زد: «اى سياهى كيستى؟ در آن حال من از
[١] - قراولخانه: پاسگاه؛ جايى كه در آن قراولان منزل دارند.