سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٨٠
حوالهجات كه به بانك مىرود، پول طلا را به قيمت اعلا به مردم مىدهند و فوايد بروات تجارتى و مراسلات ولايتى آنچه بوده، تماما تصرف نموده و مردم را از نان خوردن انداختهاند و اينها جزيى ضررهاى اوست غير از آن ضررهاى كلّى كه ثروت ايران و طلاى مملكت مسلمانان را بردند و يك مشت كاغذ در دست مردم دادهاند.»
آن شخص عالم گفت: «آن روزى كه علما حرمت اين كار را اظهار نمودند و بطلان معامله اسكناس را بيان نمودند، از براى آن بود كه در همچه روزى كافران بر مسلمانان غلبه نجويند و اين مقدار نفوذ تجارتى و غير تجارتى در ايران به هم نرسانند و نفوس مسلمانان را به شيمه و اخلاق خود متوجه نسازند و الّا معامله اسكناس- كه بليط و قبض تجارتى است- با قبول كردن صاحب بليط، قبض خود را مانند حواله مىشود، چه ضررى دارد، حال مسلمانان خوب است بليط او را قبول نكنند و بر آنها تسلط ندهند تا آنها پى كار خود بروند.»
من گفتم: «جناب مولانا! خدا لعنت كند كسى را كه باعث شد اين امتياز را به آنها دادند و يوسف عزيز وطن خود را به ثمن بخس فروختند از براى مقدارى رشوه و تعارف، شرف مسلمانان و سعادت ايرانيان را به بيگانگان بخشودند.
دولتين همجوار ما سالها در اين نقشه بودند و آرزو مىبردند كه همچه نفوذى در ايران به هم رسانند و تجارت خود را توسعه بدهند و شيره جان مسلمانان كه ثروت ايشان است ببرند تا به چنگال قدرت خود آنها را اسير و به شكنجه پولتيك، ايشان را ذليل نمايند و ايرانيان را عباد و اماى[١] خود گردانند. سالهاى دراز در آمال و آرزو بودند تا آنكه به توسط ميرزا على اصغر خان به اين فيض نايل شدند.
[تحليل نويسنده از اوضاع چين و ژاپن و مقايسه ايران با چينيان]
امروز حال ايران مانند حال سابق چينيان است كه در زمان قديم، رجال دولت چينيان با تخطّى بيگانگان و تعدّى اجانب در زاويه خمولى نشستند و با طايفه جهول مصاحبت
[١] - عباد و اما: بنده و برده.