سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٦٠
دارم و يكى از حوايجم آن بود كه برادرى داشتم در سنوات قبل به همراه شجاعالدوله به طهران رفته بود. شجاع الدوله مراجعت كرد، و برادرم در طهران ماند. چون مدتى بود از او خبرى نداشتم حاجت اوّلم خدمت اين بزرگوار آن بود كه از برادرم خبرى برسد، هنوز وارد حرم نشده بودم، يك نفر از كردها اين كاغذ را به من دادند و مىگويند برادرت به سلامتى وارد قوچان شده و اين كاغذ را براى شما فرستاده، آوردهام شما از براى من بخوانيد.»
من كاغذ او را گرفته باز نمودم، ديدم برادرش شرحى از سلامتى خودش نوشته و سفارش كرده به زودى مراجعت نماييد و من مىخواهم بروم عشقآباد».
گفتم: «اين كاغذ را به جناب شريعتمدار بدهيد كه مىگويد موعظه و نصيحت ثمرى نمىدهد.» بعد آن كرد، گفت: «الحال دو حاجت خود را عرض مىكنم و مرخّص مىشوم و صبح به طرف ولايت خود مىروم.»
جالسين آن مكان از خلوص عقيدت آن مرد تعجّب نمودند و او را تحسين نمودند.
و من، رو را به شريعتمدار نموده، گفتم: «حال دانستى كه نوع شما چه مقدار در نزد پروردگار و خدمت رسول مختار و ائمه اطهار مسؤول هستند و برحسب تكليف خود رفتار نمىكنند؟
آن مقدار از وجوهات كه شما از مردم دريافت مىنماييد، اگر عشر آن را به مردم كافى عاقل بدهيد و آنها را از براى دعوت در ميان ايلات و عشاير بفرستيد، تمام مردم از قوانين شريعت مسبوق خواهند شد و همگى به شاهراه هدايت دلالت خواهند شد.
اين قصور از شماست كه مأمورين الهى هستيد. حال از روى انصاف تصديق دهيد شما بيشتر مورد ملامت مىباشيد يا مأمورين ديوان و شما بيشتر معذّب خواهيد بود يا اين عوام؟»
دوستان كه در اطرافم بودند، تصديق مىنمودند و شريعتمدار هم عاقبت تصديق كرد.
آن شب را هم به اين كلمات گذرانيده بعد برخاستم و به منزل خود آمدم.