سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٤٧
شيخى از اهل بروجرد موسوم به شريعتمدار ساكن خراسان در نزديك من نشسته بود. التماس نمودم يا شيخ! از براى خدا به فرياد ما برس.
شيخ مشغول ذكر بود و به حال ما مىخنديد و اعتنايى نمىكرد. دو نفر جوان ترك، يكى از آنها بزّاز و مجاور بود. برخاستند فرياد زدند، چند نفر ديگر به حمايت آنها برآمده، آن كردها را از روى ماها دور نمودند.
من برخاستم، ديدم نيشابورى دماغش مجروح، زمين حرم خونين، گردن من متألّم و شريعتمدار در خنده و آن دو نفر ترك از كثرت تعصّب در فرياد و جماعتى در تماشا.
من ساعتى متفكر و در آن قضيه متحيّر بودم و در آن گوشه نشستم تا دو ساعت بعد اكراد رفتند. حرم قدرى خلوت شد، من هم قدرى به حال آمدم، برخاستيم؛ خدمه را گفتم آمدند آن موضع را تطهير نمودند.
آن زمان سه ساعت از شب گذشته بود. شيخ شريعتمدار از اذكار خود فارغ شده بود.
گفتم: «يا شيخ! مختصر عرضى دارم، اگر اجازه رود معروض دارم.»
گفت: «بفرماييد».
گفتم: «در اين مملكت ما مردم برحسب گفتار شما ارباب عمايم پيوسته فرّاش و دهباش و نايب و كلّيه مأمورين ديوان را ملامت مىكرديم، بلكه آنان را از دين و شريعت سيّد المرسلين بيگانه مىپنداشتيم و مىگفتيم آنها هميشه مردم را در شكنجه و عذاب و بيچارگان را پيوسته در قيد زنجير و طناب ذليل دارند و مال ملّت را به غير حق اخذ نموده و خود را به آن مستحق مىدانند و علاوه بر اينها مرتكب بسيارى از معاصى هستند و از بعضى از افعال قبيح باك ندارند.
بدين سببها كه عرض كردم پيوسته آنها را مذمّت و ملامت مىنموديم.
امشب فهميدم كه آنها به اين درجه مستحقّ نكوهش نيستند و به اين اندازه ملامت ندارند. حال مىخواهم شما را در نزد خداى خود گواه بگيرم و از افعال گذشته خود توبه و انابه نمايم و از امروز به بعد آنچه درباره آنها مىگفتم درباره شما و امثال شما بگويم و شما متصديان امور شريعت را مذمّت نمايم.