سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٣٤
به قضاى الهى است. هر زمان مشيّت بر آن تعلّق گيرد صورت خواهد گرفت و الّا فلا.»
گفتم: «اى بيچاره، تو به اين عقايد، افعال خداوندى و حركات نبوى را به افعال و حركات خود قياس مىكنى و عبث مىپندارى.
حضرت موسى- عليه السلام- از طرف پروردگار مأمور شد كه با طايفه عمالقه و فرقه ضالّه[١] جهاد نمايد. از اين جهت بنى اسرائيل را از براى جهاد و تربيت مردم جاهل حركت داد و به آن صحرا ورود نمود. به واسطه جهالت بنى اسرائيل و احتجاجات بىمعنى آنها و اختلاف كلمات ايشان و عدم اطاعت آنان، مدتى در آن صحرا توقف فرمود، تا آنكه مقدارى آنان را از حضيض جهالت به قوه علم بيرون آورد، از آن سرزمين بيرون رفت.
و الّا سرگردانى و حيرانى از جهل و نادانى است و اين نسبت به انبياى خداوندى خلاف عقل و شريعت است.
به علاوه اگر حضرت موسى- عليه السلام- مأمور از طرف پروردگار بود و خداوند او را به امرى مأمور فرموده بود، پس از آن مأموريت او را سرگردان نمودن خلاف تكليف خداوندى است و اين مطلب مانند آن است كه پادشاهى سپهسالارى را به مقاتله قومى مأمور فرمايد و بفرمايد تو با عدّهاى كثير از اين شهر بايد حركت نمايى و آن سپهسالار هم با لشكر بيشمار از شهر[٢] حركت كند، ولى پادشاه چهل سال او را در ميان راه و يا دروازه شهر معطّل نمايد.
مسلم است كه آن پادشاه را ملامت خواهند نمود زيرا كه اگر آن پادشاه آن سالار را با كفايت و يا آن لشكر را [با] صلاحيت در آن مأموريت نمىديد، امر به حركت آنان قبيح بود. پس لازم بود كه اول استعداد ايشان را كامل كرده و سپهسالار را هم امتحان فرموده بعد مأموريت عنايت فرمايد. معلوم است كه حضرت احديث پيغمبر خود را پسنديده و قواى آنان را سنجيده بود. در اين صورت همچه پيغمبرى را با اين امّت و جمعيت سرگردان نمودن خلاف مروّت است و اين فعل از خدا قبيح است.
پس معلوم مىشود كه جهت معطّلى و سرگردانى آنها هرچه بوده از طرف خودشان
[١] - اصل: ظالّه.
[٢] - اصل: شهرى.