سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٢٨
فلوسى وقر ننهادند، و افلاطون را مجنون شمردند، و سخن احدى را قبول ننمودند:
كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ[١].
غرض آنكه آن بىرحمان، فرزندان بيمار را اغوا نموده با خود همراه نمودند و به سعايت و حمايت آن احمقان به آن بيمار نالان حمله آوردند. به ضرب گلوله توپ و تفنگ، بدنش را مجروح نمودند، اعضايش را در خون كشيدند و در بستر ناتوانى درافكندند، به اين حالتى كه مىبينى تو و ملاحظه مىكنى.
چون آن دوست مهربان اين كلمات را بيان فرمود و سيل سرشك از ديده بگشود، آه سرد از دل پردرد بركشيد، ناله بزد، بر زمين اوفتاد. به بالينش نشسته، سرشك عبرت از ديده حيرت به رخسارش ريختم و مانند هزاردستان مىگريستم. بعد از لحظهاى ديده بگشود، و فرمود: «اين گريستن از چيست؟ و اين ناليدن از براى كيست؟ اگر تو را روح آدميت در تن و مويى از غيرت در بدن است، درصدد معالجه اين بيمار باش، و غمى از دل اين مريض بردار، كه گريستن شيوه زنان و ناليدن كار مسكينان است.»
گفتم: «اى عزيز مكرّم و اى دوست محترم! من دردمند دلريش، هنرى در خويش نمىبينم و طريق معالجه نمىدانم. اگر تو مىدانى، بدان راه دلالتم فرما.»
فرمود: «بلى، معجون شفاى اين مريض دو جوهر است كه به تركيب و استعمال آن فورا معالجه اين بيمار خواهد گرديد، و آن علم و دانايى و تفاق[٢] و برادرى است كه به تركيب اين دو معجون و استعمال آن، مرض از بدن اين بيمار بيرون خواهد رفت.»
من سر فكرت در جيب حيرت فرو برده، كه آيا اين دو گوهر گرانبها را از كجا بايد تحصيل نموده و اين دو جوهر را از كجا بايد بدست آورد؟ ناگاه خود را در منزل خود، در ميان رختخواب ديدم بىاختيار آه آتشبار از دل بركشيدم، گفتم: «افسوس ما بدبختان را
[١] -« همانند داستان كسى است كه جانورى را كه جز بانگ و ندايى نمىشنود، آواز مىدهد؛ كر و گنگ و نابينا هستند و از اين روى نمىانديشند» بقره ٢/ ١٧١.
[٢] - تفاق يا تفاف: نامى است بربرى كه به گياهى اطلاق مىشود، در تحفه حكيم مؤمن تفاق آمده است.« لغت نامه»[ به نظر مىرسد نويسنده به مناسبت معجون شفا، تصحيف كلمه وفاق را به صورت تفاق كه گياهى دارويى مىباشد آورده است.]