سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢١
جاى آورد و به آن سمّ قاتل دعوتمان نمود؛ معذرت خواستيم.
يك ساعتى مانديم. بعد سورچى بدى با اسبهاى غيرمناسب آمد. در گارى نشستيم.
حاجى مذبور يك عدد خربزه از براى مشير آورده، گرفتيم، روانه شديم. سورچى و اسبها خيلى به تأنّى مىرفتند. به واسطه بدى راه و سورچى، چند جا گارى گير كرد. پياده شديم تا به شغالدرّه رسيديم از درّه گذشتيم سوار شديم.
- پنج ساعت از دسته گذشته، به سرخك[١] رسيديم. الحق اين دو فرسنگ زياد معطل شديم. سرخك ده معتبرى است. مزارع و باغات خوب داشت. درختهاى پسته بزرگ داشت. سورچى ديد كه خودش و اسبها نمىتوانند گارى را ببرند، توقّف كرد، اسبها را خوراك داد. به خوراك اسبها ما هم به هوس خوراك آمديم.
در قهوهخانه نشسته نان و تخممرغ و خربزه و ماست خريدارى شد. نهار خورديم.
آب سردى داشت، و ليكن بدخوراك بود. آمديم در ميان گارى.
يكى از اهل آن قريه به ديگرى مدّعى شد، كه تو با فلان ضعيفه مراوده دارى، آن [مرد] ابا نمود. كمكم مشاجره به منازعه سخت انجاميد، يكديگر را بسيار زدند. رفقاى خود را گفتم ايشان را جدا نمايند؛ هرچه كردند، ممكن نشد. بعد از مصدر جلالت، حكم به ضرب آن يك نفر مدّعى صادر شد. رفقا از كتك چيزى فروگذار نكردند، تا جدا شدند. بعد سه نفر زن آمدند؛ يكى جوان و خوشگل بود، دو نفر ديگر از حيث سال بزرگتر بودند. بر آن مرد مدّعى حمله آوردند كه اين چه تهمت است به ما مىزنى؟ آن مرد هم دو مرتبه بر اينها حمله نمود. زنها را بسيار زد كه سروصورت آنها خونآلود شد.
يك نفرى هم به حمايت آن مرد مدّعى درآمد. من ديدم اين زنها كشته خواهند شد.
درياى قهر ما به تلاطم آمد.
به عذاب آن ظالم طاغى فرمان رفت!
رفقا يك مرتبه دور او را محاصره نمودند و او را مىزدند. خصوص آن رفيق بنّا گمان
[١] - سرخه: يكى از دهستانهاى بخش مركزى شهرستان سمنان كه مركز آن قصبه سرخه در ٢٠ كيلومترى جنوب غربى سمنان سر راه شوسه سمنان به تهران واقع شده.« فرهنگ معين»