سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٠٨
يكى بر خود مىپيچيد و ديگرى بر خاك تأسف مىغلطيد، طبيبان حالشان مضطرب و احوالشان منقلب بود كه آيا اين مريض كى ترك جان گويد و وداع جهان نمايد؟ زيرا كه طاووس اقبالش را پر سوخته و عروس بختش جامه حسرت بر تن دوخته و از آن طرف هم پرستارانش سرمست باده غرور و نخوت و نگهدارانش مخمور ساغر جهالت.
همسايگانش چون گرگ گرسنه در كمين كه آيا قامت رعنايش، كى بر زمين اوفتد، تا چنگال در خونش رنگين كنند و بيگانگانش در هراس، كه در تقسيم ميراث چگونه اثاثش را همسايه برده و ايشان در نظاره بوده باشند.
و عدّهاى از هواخواهان و دوستانش، در شبان و سحرگاهان، به درگاه حضرت سبحان با سر برهنه و دل شكسته ناليدند و قرآن به روى دست گرفته با دلهاى سوخته زاريدند.
امّا فرزندان دلبند و نوباوگان ارجمند، چون مادر را غمگين و محزون ديدند، خونابه از دل باريدند كه الها! ملكا! معبودا! بر يتيمى اين جوانان رحمت آر و بر بيچارگى اين بيچارگان مرحمت آر.
و از طرفى فرزندان ديگر، چون مادر را در محن ديدند، پيراهن صبر بردريدند و با هزار افسوس مىگفتند و درّ اشك، مأيوس مىسفتند كه اى دريغ از اين مادر فرزانه، و اى تأسف از اين گوهر يگانه، كه ما را در مهد مرحمتش پروريد، و شبان و روزان در آغوش عنايتش دركشيد و از ما نونهالانش ثمر مرادى نچيد.
و گروهى از ته دل به زمزمه حزين و صوت غمآگين مىسرودند كه والهفاه! از اين دايه خيرانديش كه به هزار خوف و تشويش، ما را در دامان خويش، تربيت نمود.
حال كه وقت رفتن و احتضار و حاجت و افتقار است، از وجود ما بىهنران، او را فايده نخواهد بود.
غرض در آن دم آخر- كه جان در كشومكش نزاع و روان در حالت وداع بود- يكى از آن ميانه با نصيحت مشفقانه و اندرز طبيبانه به فرياد آمد.
كه اى فرزندان ناخلف! و اى مردگان در عهد سلف! قدرى به خود آييد و گوش فرا