سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٠٥
رسيده و آن بوستان را صرصر سموم حوادث وزيده بود، كه لالههايش در هر گوشه داغدار و ياسمينش به بهاى ثمن بخس در شمار، بلبلانش در آشيانه كربت با بالى شكسته نشسته و طاووسانش در عوض خراميدن در زاويه لانه محنت خزيده، جمعى از وحوش از براى بردن نعمتش در جوش و حافظانش سرمست باده غفلت و مدهوش.
غولان چندى در بيغولهها در كمين، ديوان بسيارى چون حلقه در گردش از پىبردن نگين. از طرف شمال پلنگى در نهايت زرنگى و چالاكى در شكار و چنگالش از خون غزالان چندى گلنار و از طرف جنوب روباهى به شعبده و نيرنگ، شايد شكاران پلنگ را به چنگ آرد و از تدليس و تلبيس، زورق آمالش را به كام نهنگ كشاند. مشتى از گوسفندان به آب و علف عمرى تلف داشتند و چندى از گرگان به نظّار آن ديده مىگماشتند و آن لقمه را طعمه مىپنداشتند.
من در آن گلستان، سرگردان و حيران به هر طرف نگران شدم و از وحشت و دهشت گريان گرديدم.
يكى از دوستان كه با من محبّتى شايگان داشت، به نزدم رسيد و حال كربتم را ديد و از احوالم پرسيد، كه چه خار غمى بر دلت خليده و چه غبار غمى بر آينه خاطرت رسيده، كه سر در جيب فكرت كشيده و تن در بوته محنت نهادهاى؟
گفتم: «هواى اين گلزار، مرا بيمار و حادثات اين گلستان، مرا در افغان انداخته كه چون هزاردستان با خود زمزمه دارم و چون بوتيمار در دل ولوله مىبينم.
اين گلستان با كربت و اين بوستان بىنزهت مرا در محنت انداخته. نمىدانم چرا حافظانش دست تعدّى گشودهاند و باغبانانش از محافظتش صرفنظر نمودهاند؟»
فرمود: «اى برادر! غمم را تازه و مصيبتم را بىاندازه نمودى. برخيز تو را سيرى دهم و قدرى از اين راز بياگاهانم.»
پس دستم را گرفت در وسط گلستان برد. به هر طرف سيرم مىداد و حلّ آن معمّا مىنمود، تا به وسط باغ رسيديم. نالهها شنيديم و هنگامهها ديديم. كه جمعى با ديدگان گريان و دل بريان مىناليدند و برخى با گريبان چاك و حالى غمناك خاك مصيبت بر سر