سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٨٨
بخواهم عرض كنم، مثنوى هفتاد من كاغذ شود.
حال كه اين ملّت بيچاره، بعد از خرابىهاى بصره، از خواب بيدار شده و هستى خود را به تاراج مخالفين ديده، مىخواهد در اين نفس آخرين، به معالجه خود پردازد و روح تازه به بدن ضعيف خود برساند. شما جاهلان و بىعلمان گاهى تكذيب مىكنيد و زمانى تكفير مىنماييد و غيرتمندان از مسلمانان را بابى مىخوانيد و قوانين شريعت اسلام را، قانون فرنگى مىشماريد.
مسلّم است، گروهى كه براى حبّهاى، خرمنى به باد فنا دادند و به جهت دينارى، مملكتى فروختند و از براى دستمالى، قيصريّه سوختند و مدت عمر خود را به شرّ و فساد و جور و بيداد گذرانيدهاند، از كجا راضى خواهند شد كه از تازيانه علم و حكمت، ايشان را از طريق شقاوت به شاهراه سعادت منعطف دارند؟
آن طلبه باكمال- سابق الذكر- از كلماتم بسيار خورسند بود و به زير چشم اشاره مىكرد: بيانات خود را زياد نمائيد، ولى شيخ حسن، از سخنانم بسيار افسرده بود. چند مرتبه خواست به صحبت ديگر، كلامم را قطع نمايد، آن دو نفر ديگر، او را ممانعت نموده و مرا تقويت مىكردند.
امّا چون رشته كلام من، به اين مقام رسيد، شيخ حسن، عنان صبر از دست داد و زمام طاقت از كف بگشاد. بىاختيار آن طلبه كه او را آورده بود، ملامت كرد و شماتت نمود كه اوقات مرا ضايع نمودى و مباحثات مرا تعطيل نمودى و مقدارى از عمر مرا تلف داشتى.
اين سخنان طبيعيان را مؤمنان استماع ننمايند و اين كلمات بابيان را مسلمانان باور ندارند.
شرعا، توقّف من در اين مكان حرام و جالسين اين محضر نزد مردم بدنام خواهند بود. اين بگفت، برخاست.
من دامنش را گرفتم و نصيحتش گفتم كه چون وقت نهار است، نمىگذارم تشريف ببريد. بايد غذايى صرف شود. فورا نهار خواستم، حاضر نمودند.
شيخ حسن نشسته، مشغول خوردن نهار بود. من هم صحبت مىكردم.
بعد از صرف غذا گفتم: «يا شيخ! اگر ميل داريد، قدرى ديگر صحبت نماييم. اگر شما