سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٥٩
متأثّر مىشويد، ديگر نمىگذارم شما تنها بيرون رويد. هر زمان مىخواهيد به آستانه مشرّف شويد، من مىآيم شما را مىرسانم و در وقت مراجعت هم با شما به منزل مىآيم.»
گفتم: «اى مرد! فريضه اسلاميت و وظيفه انسانيت است كه مردم را به معروف آمر و از منكرات ناهى باشيم؛ چنانچه تمام انبيا و اوليا و علما اين شيوه مرضيه را معمول مىداشتند. تاكنون خوبىها به واسطه نگفتن متروك و بدىها به جهت نهفتن معمول گرديده.
آخر ما مسلمانيم، و امر به معروف و نهى از منكر از فروع دين و ضرورى مذهب ماست. اگر تاكنون مىگفتند كار ما مسلمانان به اين پريشانى نمىرسيد و ...، اگر مردم مىفهميدند، روزگار، زورق سعادتشان را به گرداب ضلالت[١] نمىكشيد.
اين مصايب وارده و بليّات متواتره به واسطه آن است كه همه از يكديگر ترسيديم و اين تكليف وجوب را هركدام به ديگرى حواله نموديم. از اين جهت تيشه جهالت، ريشه سعادت ما را كند و سيلاب ظلم ظالمان، بنيان اهل ايمان را خراب نمود.
مقراض جور رشته مليّت را گسيخت و ارّه ستم نهال قوميّت ما را بريد.
چنان است كه حضرت نبوى- صلى اللّه عليه و اله و سلم- فرمودند: «سيأتى زمان على امّتى لا يبقى من الاسلام الّا اسمه»[٢] ولى افسوس كه امروزه كه از اسلام اسمى باقى است، آن را هم مىخواهند از ميان بردارند.
چون قدرى از اين كلمات راندم، دل طپيد و عقده تركيد، گريه مجال نداد، ديده سيل سرشك بگشاد.
بىاختيار سر به سوى آسمان كردم، عرضه داشتم: «ملكا! ما را از دام هوى رهايى ده.
معبودا! ما را به راه هدى رهنمايى كن زيرا همه به غفلت خفتهايم و به حريّت آشفته.
[١] - اصل: ظلالت.
[٢] - يعنى:« و زمانى براى امّت من فرا برسد كه از اسلام جز نامى باقى نباشد.» بحار الانوار، ج ٣٦، ص ٢٨٤.