سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٥١
مردمانش به يك قانونى متوقّف و به يك عقيدهاى معتقد هستند و در اجراى آن قانون و نگاهدارى آن عقيده اهتمامى[١] كافى و سعى وافى دارند.
در ظلّ حمايت آن قانون زندگانى و در كنف عنايت آن عقيده، خداوند را بندگى مىنمايند و از اين جهت پيوسته رشته قوميّت ايشان محكم و سلسله مليّت ايشان مستحكم مىشود.
هميشه جان و مال و عرض و ناموس ايشان محفوظ و در بوستان سعادت مساوات و مواسات از يكديگر محظوظ هستند و در چمن قدس عدالت به همدستى اتّحاد و معاونت و تفاق و وفاق گلهاى عزّتشان شكفته و شكوفههاى ثروتشان به ثمر رسيده و نهال شرفشان بارور گرديده، زندگانىشان در زندگى و دودمانشان در پايندگى است.
و به عكس ما ايرانيان كه هميشه به واسطه جهل و نادانى در تيه ظلالت حيران و در گرداب جهالت سرگردانيم. چنان آيين شريعت را مختل و قوانين زندگانى را مهمل گذاردهايم و در شاهراه حقيقت از قافله انسانيت بازماندهايم كه مطلقا بوى خيرى و اميد ثمرى در ما نيست.»
چون سخن بدين مقام رسيد، آن دوست عزيز را ديدم دستمالى در دست گرفته، اشك چشم خود را پاك مىنمود. من از رقّت ايشان دلم را چون كوره آهنگران سوزان ديدم، لب فرو بستم، ديگر سخن نگفتم.
جناب ايشان هم چون حالم را ديگرگون و چشمه چشمم را پر خون ديدند، بيشتر حالت رقّت به ايشان دست داد. قدرى از سوز درون باهم همراز و از نالههاى درون هم آواز شديم. بعد فرمودند: «مىدانم كه با اين همه مقال، شما را حال غذا خوردن نيست و ليكن چون فردا بايد روزه بگيريد و حفظ نفس هم واجب است، اجازه بفرماييد، غذايى بياورند، ميل نماييد و بعد قدرى استراحت فرماييد.»
بعد اشاره فرمودند؛ مخدومزادگان ايشان سفره گستردند، غذاى بسيار خوبى طبخ نموده بودند، به قدر حاجت صرف شد. بعد از غذا ساعتى اجازه خواستند و تشريف
[١] - اصل: احتمام.