سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١١٧
ديدم خيرهخيره بر من نظرى كردند و از روى تعجب گفتند: «اى سيّد! مگر تو مسلمان و از اهل اين مملكت نيستى كه از همچه مسأله روشن معيّنى سؤال مىنمايى؟»
گفتم: «چرا، مسلمان و اهل ايمان و پرورده آب و خاك ايران هستم و امّا در اين شهر غريب و از اين قواعد بىنصيبم. يك دو روزى است كه وارد اين شهر شدم، چون معلّمى نداشتم كسى اين مقامات شريف را به من معرّفى نكرده تا مسبوق باشم.»
گفتند: «اى بيچاره پول مفتى خرج كرده و مقام امام خود را نشناختهاى. اين سينى، همان سينى است كه انگور زهرآلود هارون الرّشيد در ميان او نهاده و حضرت رضا- عليه السلام- را زهر خورانيده و بدان سمّ قاتل، آن بزرگوار را مسموم و شهيد ساخته، بعد آن سينى را بعد از شهادت آن بزرگوار به اين ديوار نصب كردهاند تا دوستانش بيايند و زيارت نمايند و حوايج خود را بطلبند.»
گفتم: «اى برادران! من مرد عوام غريبى هستم، بر من خرده مگيريد و مشكل مرا حلّ نماييد. بفرماييد بدانم از كجا معلوم شده كه اين سينى از هزار و دويست سال قبل باقى مانده. خصوص اين سينى بد منحوس را چگونه هارون الرّشيد در خانه سلطنتى خود نگاه داشته بود باوجوديكه خراج دو ثلث روى كره را او دريافت مىنمود و مقدارهاى بسيار از ظروف نقره و طلا و غيره در خانه داشت و در زمان او به اندازهاى اربابان حرفت و صنايع فراوان بودند كه در هيچ دهكده به اين بدى ظرف نمىساختند و هيچيك از مردمان وحشى و بيابانى در ميان همچه مجموعهاى غذا نمىخوردند و بر فرض كه اين مجموعه مال هارون الرّشيد و به سبب انگور زهرآلود در ميان آن، اين امام همام را شهيد كردند در اين صورت غير از مذمّت و نكوهش، اين سينى را چه شرافت و فضيلتى است؟
و هرگاه اين ظرف را شرافتى بود، بايد خنجرى را كه به آن سر مبارك حضرت ابا عبد اللّه- عليه السلام- را بريدند، اشرف از اين بوده باشد. و حال از روى انصاف بگوييد بدانم، هرگاه ظالمى به كارد و خنجر خودش، پدر يا فرزند و يا برادر شما را بكشد و آن كارد را در نزد شما بياورند، آيا آن كارد را دوست داريد و محترم مىشماريد و يا آنكه