سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١١٦
پس، ايشان را از آن مكان حركت داده به مقام ديگر بردند و در زمان حركت، يكيك مىآمدند، صورت خود را بر آن سينى نهاده به عجز و لابه اظهار ضراعت[١] مىنمودند.
شنيدم كه به ناله حزين مىگفتند: «اى آقا! اى امام رضا- عليه السلام-! قربان سينى زهر آلودت شويم.» و بعضى پارچههاى چندى از قبيل كفن و پيراهن و لباس ديگر در دست داشتند بر آن سينى مىماليدند كه تبرّك شود. همه آنها بدين و تيره عمل نموده و رفتند تا آنكه دو نفر پيرمرد و يك زن باقى ماند.
من نزديك رفتم، خواهش كردم شما قدرى بمانيد كه مرا با شما كارى است. ايشان همچه گمان كردند كه من هم يكى از خدمه هستم و توقّعى دارم.
گفتند: «اى سيّد! زيارتنامهخوان ما فلان سيّد است، ما كارى با تو نداريم.»
گفتم: «اى برادرها! به اين بزرگوار، من نه زيارتنامهخوان هستم و نه توقّعى از شما دارم، بلكه اگر چيزى از من بخواهيد بالقوّه در دادنش مضايقه ندارم، ولى چون شما اهل گيلان هستيد، من خويشى در گيلان دارم و خبرى از او ندارم؛ مىخواهم مستفسر باشم و از سلامتى ايشان مستحضر گردم.»
گفتند: «السّاعه مجال نداريم، از براى اعمال در اين مقامها كه جناب سيد شمرده بايد برويم تا از عمل خود باز نمانيم.»
گفتم: «اى برادران! اگر قدرى توقف نماييد و عرايض مرا جواب دهيد، من شما را به تمام اين مقامها خواهم رسانيد و دينارى از شما نخواهم گرفت، بلكه اگر خدمتى هم داشته باشيد، مجّانى انجام خواهم داد.»
به هر قسمى بود ايشان را در گوشهاى نشانيدم. از وضع گيلان پرسش نمودم و يك دو نفرى را هم اسم بردم و از احوال ايشان سؤال كردم. گفتند: «نمىشناسيم.» من هم ايشان را به صحبت مشغول داشتم تا رفقاى ايشان با سيّد زيارتنامهخوان رفتند.
بعد گفتم كه «اين سينى برنج در ميان ديوار چيست و اين مقام، زيارتگاه كيست كه شما زيارت كرديد و نذورات خود را داديد؟»
[١] - اصل: ضريعت.