پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٤٧ - دانش و براهين امامت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
بختيشوع طبيب رفتم و اين قصّه را براى او باز گفتم. او مدّتى به تفكّر پرداخت.
سپس سه شبانهروز صبر نموده، در اين باره فكر كرديم و كتابهاى مختلف طبى را براى يافتن سرّ اين قصّه تفحّص نموديم. اما چيزى در آنها نيافتيم.
سپس بختيشوع به من گفت: در ميان مسيحيان روزگار ما كسى به علم پزشكى از راهب دير «عاقول» داناتر نيست. پس نامهاى برداشته و ماجرا را براى او نوشت. من نامه را گرفته و به دير عاقول رفته و راهب را صدا زدم. او از بالاى دير سر بيرون آورد و به من گفت: كيستى؟ گفتم از ياوران بختيشوع طبيب هستم. گفت: آيا از او نامهاى دارى؟ گفتم: آرى. وى از بالاى دير زنبيلى به پايين فرستاد؛ نامه را در ميان زنبيل نهادم و او آن را بالا كشيده قرائت كرد.
هنگامى كه نامه را خواند به سرعت از دير پايين آمد و گفت: تو آن كسى هستى كه آن مرد را فصد كردى؟ گفتم: آرى. گفت: خوشا به احوال مادرى كه تو را زاييده است. آنگاه سوار قاطرى شد و حركت كرديم و ثلثى از شب باقى مانده به شهر سامرا رسيديم. من گفتم: دوست دارى كجا برويم؟ آيا به منزل استاد ما بختيشوع يا به منزل آن مرد يعنى امام حسن عسكرى؟ وى پاسخ داد: به منزل آن مرد، ما رفتيم تا به در خانه آن حضرت رسيديم و اين قبل از اذان اوّل بود.
ناگاه در باز شد و خادمى سياهپوست وارد شده و گفت: كدام يك از شما دو نفر راهب دير عاقول است؟ وى پاسخ داد: قربانت شوم، من هستم. خادم به او گفت: از قاطر خود فرود آى، و به من گفت مواظب قاطرها باش. آنگاه دست راهب را گرفت و هر دو وارد خانه شدند. من آنقدر بر در خانه ماندم تا صبح شد و روز بالا آمد. پس آنگاه ديدم راهب از خانه خارج شد در حالىكه لباسهاى رهبانيت را از تن به در كرده، لباس سفيدى كه نشانه مسلمانى است بر تن نموده بود و گفت: اكنون مرا به خانه استاد خود ببر. ما باهم حركت كرده و به در خانه بختيشوع رسيديم. هنگامى كه بختيشوع او را با اين هيبت ديد بر