پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٩٣ - ٤ ازدواج حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام
تو خواهم فرستاد». من بيدار شدم و همواره منتظر ديدار ابو محمّد عليه السّلام بودم.
هنگامى كه شب بعد فرا رسيد حضرت ابو محمّد امام حسن عسكرى عليه السّلام را در خواب ديدم و گويا به او مىگفتم: حبيب من، پس از اينكه محبّت تو مىرفت تا جان از تنم بيرون كند مرا ترك نمودى. آن حضرت در پاسخ من فرمود:
«دورى من از تو فقط به دليل شرك تو بود. حال كه تو اسلام آوردهاى من هر شب به ديدار تو مىآيم تا اينكه خداوند متعال در بيدارى ما را به هم برساند»، و ديدار آن حضرت با من از آن تاريخ تاكنون هيچ وقت قطع نشده است.
بشر گويد: به او گفتم: چگونه در ميان اسيران قرار گرفتى؟ كنيز پاسخ داد:
در يكى از شبها ابو محمّد به من خبر داد كه: «به زودى جد تو سپاهى را براى جنگ با مسلمين در فلان روز بسيج خواهد كرد و سپس خود نيز از پس آنان روانه خواهد شد. پس بر توست كه به صورت ناشناس و در لباس خادمان با عدهاى از كنيزان در فلان راه رفته و به آن سپاه ملحق شوى».
من همين كار را انجام دادم. بدينگونه بود كه سپاهيان مسلمان بر ما پيروز شدند و كار من به آنجا رسيد كه ديدى و شاهد آن بودى، و تا اين ساعت احدى به جز تو متوجه نشده است كه من دختر پادشاه روم هستم، و من خودم اين راز را به تو گفتم. پيرمردى كه من در سهم غنيمت او وارد شده بودم اسم مرا سؤال كرد. به او گفتم: نرجس، وى گفت: اين، نام كنيزكان است.
بشر گويد: به او گفتم: عجيب است كه تو رومى هستى اما به زبان عربى سخن مىگويى، پاسخ داد: آرى. از بس كه جدم نسبت به تربيت من مشتاق بود و مىخواست من همه انواع دانشها و آداب را فرابگيرم به زنى مترجم دستور داده بود تا هر روز به نزد من بيايد. آن زن هر صبح و شب به نزد من مىآمد و زبان عربى را به من مىآموخت تا آنجا كه من به زبان عربى آشنا شدم و اين