پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٥١ - ٢ امام حسن عسكرى عليه السلام و فرقه مفوضه
اگر اين شخص حجّت بر حق تو و امام ما مىباشد دست به كلاه خود ببرد.
هنوز اين فكر از دل من نگذشته بود كه آن حضرت دست به كلاه برده و آن را بر سر خود حركت دادند. من باز در دل گفتم خداوندا اگر او حجّت توست دوباره دست به كلاه ببرد. آن حضرت دوباره دست به كلاه برده آن را از سر برداشته دوباره بر سر نهادند، مردم بسيارى براى عرض سلام دور آن حضرت جمع شده و توقف آن حضرت در نزد مردم، ايشان را به راه ديگر كشانيد.
من نزد دو رفيق خود رفته، و آنچه بر من گذشت و آنچه در دل از خدا خواستم و آن حضرت انجام داده بود را براى آنها شرح دادم. آنها گفتند:
بياييد همه باهم خود را به سر راه او برسانيم و براى سوّمين بار همين را از خدا بخواهيم. آن حضرت دوباره از نزديك ما عبور كرد. هنگامى كه به نزديك ما رسيد توقف نموده به ما نگاه كرده، سپس دست برده و كلاه از سر برداشت و به دست گرفت و دست ديگر را بر سر كشيده به صورت ما تبسم كرد و فرمود:
چقدر شك داريد؟ حسن گويد: من برخاسته گفتم: شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و تو حجّت و برگزيده خدا هستى، وى گويد: سپس آن حضرت را در خانهاش ملاقات نموده و آنچه از نامه و چيزهاى ديگر در نزد ما بود به دست وى رسانديم[١].
در مورد ديگرى مىبينيم، حضرت امام عسكرى عليه السّلام از همين شرايط بهرهبردارى نموده و حجّت را بر جوانى كه به خاطر اختلافى كه در امامت امام حسن عسكرى عليه السّلام در ميان يارانش در مدينه به وجود آمده بود از مدينه به سامرا آمده بود تمام مىكند. آن حضرت ابتدا از او سؤال مىكنند: «آيا تو غفارى
[١] اثبات الوصيه/ ٢٤٦.