دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٠ - جواز شرعى
خرماى كوچك، چيز ديگرى براى خوردن نمىيافت.
او روزگارى، هر روز به عريضهنويسى به امام زمان عليه السلام مىپرداخت و آن را پيش از طلوع آفتاب، به آب [درياچه نجف] مىانداخت و در نيّتش آن را به يكى از نائبان امام زمان عليه السلام مىسپرد و سىوهشت يا نه روز چنين كرد. او مىگويد: به گاه بازگشت [در آخرين روز] ملول و افسرده و سر به پايين افكنده مىآمدم كه ديدم مرد عربى از پى من مىآيد. بر من سلام داد و من به حداقل پاسخ اكتفا كردم و از شدّت افسردگى، به او توجّهى نكردم؛ ولى او در همان حال من، مقدارى از مسير را با من همراهى كرد و سپس به لهجه مردمان روستاى من پرسيد: «سيّد محمّد! حاجتت چيست؟ سى و هشت يا نه روز است كه پيش از طلوع آفتاب به فلان جا مىروى و عريضه به آب مىاندازى و گمان مىكنى كه امامت از حاجتت آگاه نيست؟».
من شگفتزده شدم؛ زيرا نه كسى را از اين كارم آگاه كرده بودم و نه كسى مرا ديده و نه حتّى كسى از جبل عامل و روستايمان در نجف بود كه من او را نشناسم، بويژه آن كه لباس ويژه عراقيان را پوشيده بود كه در لبنان، رايج نبود. از اين رو، به خاطرم آمد كه به آرزوى دور و درازم رسيده و به نعمت بزرگ تشرّف ديدار، نايل آمدهام و او حجّت بر زمينيان، امام زمان عليه السلام است.
من پيشترها شنيده بودم كه دست امام زمان عليه السلام، نرم و لطيفترين دست است. با خود گفتم: با او دست مىدهم، اگر دستش همان گونه بود كه شنيده بودم، حقّ خدمت را به انجام مىرسانم. دستم را دراز كردم و او نيز دست مباركش را دراز كرد و با هم دست داديم. دستش همان گونه بود، و به رستگارى و كاميابى خود يقين كردم. سرم را بلند كردم و صورتم را به سوى او چرخاندم تا دست مباركش را ببوسم؛ امّا كسى را نديدم.[١]
٢. عريضه شيخ الإسلام نائينى: عالم فاضل صالح ورع تقى، ميرزا محمّدحسين
[١]. جنّة المأوى( چاپ شده در بحار الأنوار: ج ٥٣): ص ٢٤٨ حكايت ٢٠، نجم الثاقب: ص ٢٧٣ حكايت ٧.