آشنايى با حديث - استادان دانشكده علوم حديث - الصفحة ٢٦٦ - ١٢ با مردم و براى مردم
پيامبر (ص) فرمود: «اينگونه نيست. كسى كه براى تأمين معاش خود و خانوادهاش از خانه بيرون مىرود، گويى در راه خدا، قدم بر مىدارد».[٥٦٩]
١٢. با مردم و براى مردم
كاروان حاجيان، براى استراحت در مدينه توقّف كردند و سپس راهى مكه شدند. در بين راه، مردى كه او نيز آهنگِ حج داشت، به آنان پيوست. آن مرد، به كاروانيان مىنگريست تا با يكايك آنان، آشنا شود. ناگاه، چشمش به مرد ميانْسالى افتاد كه دائم، در تكاپو بود و مىكوشيد كه به ديگران، كمك كند. لحظهاى هم آرام و قرار نداشت و هر گاه مشكل كسى را حل مىكرد، به سراغ نيازمند ديگرى مىرفت تا حاجت او را نيز برآورد. مرد تازهوارد، از كاروانيان، درباره او پرسوجو كرد. گفتند: او را نمىشناسيم. وى در مدينه به ما پيوست. مردى نيكوكار و مهربان است. بدون اينكه كسى از او تقاضايى كند، دائم در حال خدمتگزارى و يارى رساندن به ديگران است.
مرد تازهوارد گفت: به خدا سوگند كه اگر او را مىشناختيد، اينگونه از او كار نمىكشيديد و چنين، بر او گستاخ نبوديد و همچون بردگان با او رفتار نمىكرديد!
كاروانيان گفتند: مگر او كيست؟
گفت: او على بن الحسين، زين العابدين، فرزند پيامبر خدا (ص) است.
اعضاى كاروان، سراسيمه، از جاى خود برخاستند و به نزد امام سجّاد (ع) رفتند. يكى، عذرخواهى مىكرد، ديگرى، از خدا آمرزش مىخواست و سومى، پوزش مىطلبيد و چهارمى، گلايه مىكرد كه: چرا خود را به ما نشناساندى؟ و ...
امام (ع) فرمود: «من به طور ناشناس به كاروان شما پيوستم تا توفيق خدمتگزارى بيشترى داشته باشم. هرگاه با آشنايانم به سفر مىروم، آنان، مرا از كار و تلاش، معاف مىكنند و به حُرمت جدّم، مرا گرامى مىدارند. خواستم كه در ميان شما ناشناس باشم تا بتوانم خدمتى كرده باشم و از اين گونه از عبادت، محروم نمانم».[٥٧٠]
[٥٦٩]. كيمياى سعادت، ج ١، ص ٣٢٥.
[٥٧٠]. عيون أخبار الرضا، ج ٢، ص ١٤٥، ح ١٣.