روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٣٥ - ترجمه
كه منافق باشم!عبد اللّه مسعود گفت:برو كه تو منافق نهاى.گفت:چه دانى؟ گفت:منافق نترسد.
در خبر است كه:مردى نام او حنظله از جملۀ صحابۀ رسول در راه مىآمد و مىگفت:من منافقم من منافقم،بر خود ندا مىكرد.ابو بكر پيش او بر افتاد،گفت:
چرا چنين مىگويى؟گفت:من چون پيش رسول مىباشم،دلم ترسان است و چشم گريان است،و چون از پيش او به درآيم و به خانه بازروم،آن رقّت دل برود [١]و به خنده درآيم،مىترسم كه اين نفاق باشد.ايشان در اين بودند،عمر نيز به ايشان رسيد و اين حديث بشنيد.ايشان گفتند:ما نيز همچنين باشيم.آنگه به يك جا پيش رسول آمدند و از رسول-عليه السّلام[٣١-پ]بپرسيدند.رسول-عليه السّلام-گفت:اين نفاق نباشد،به خداى كه اگر شما هم برآن حال بماندى [٢]كه پيش من باشى [٣]، فريشتگان در راه شما را مصافحه كردندى و دست در دست شما نهادندى.
انس روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت روزى صحابه را:شما دانى [٤]كه شما روى به چه دارى [٥]،و چه روى به شما دارد؟گفتند:يا رسول اللّه!وحيى فرود آمد؟گفت:نه!گفتند:دشمنى روى به ما دارد [٦]؟گفت:نه،و لكن ماه رمضان روى به شما دارد [٧]و خداى تعالى در بامداد اين روز كه اوّل ماه رمضان باشد،جمله اهل قبله را بيامرزد.
مردى از كنار مسجد آواز داد كه:خنك منافقان را!رسول-عليه السّلام [٨]- گفت:پيش منش آريد.او را پيش رسول آوردند.رسول-عليه السّلام-گفت:[چرا چنين گفتى؟گفت:براى آنكه تو اهل قبله گفتى،و منافقان اهل قبلهاند.رسول -عليه السّلام-گفت] [٩]:كلاّ و حاشا!منافقان از ما نهاند و ما از منافقان نهايم، و منافقان را در اين هيچ نصيب نيست،منافقان كافرانند.
[١] .همۀ نسخه بدلها:آن رقّت از دلم بشود.
[٢] .بماندى/بمانديد.
[٣] .باشى/باشيد.
[٤] .دانى/دانيد.
[٥] .دارى/داريد.
[٦] .مج،دب،وز:آورد،آج،لب،فق،مب،مر:آرد
[٧] .آج،لب:آرد.
[٨] .مج،دب،آج،لب،فق+آواز داد و.
[٩] .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.