زينهار از تکبر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤٦ - اهميت امر به معروف
اين شگردهاى شيطنتآميز را چند سال تجربه كرديم؛ آيا وقت آن نرسيده است كه به دين خدا باز گرديم و براى احكام الاهى ارزشى بايسته و در خور اوج عظمت والاى آن قائل شويم؟[١] با دين خدا بازى نكنيم؛ چرا كه پيامد آن بازيچه قرار گرفتن خود ما است:[٢]
[١] حقيقت اين است كه بر اساس آياتى چون «وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَهذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ * مَتاعٌ قَلِيلٌ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلِيم» (نحل (١٦)، ١١٦ و ١١٧؛ نظير يونس (١٠)، ٦٠ و...)، حق تعيين حلال و حرام از آنِ حقتعالى است، و اگر انسان به راستى آن را گردن نهاد، پيش از جهان جاويد، در اين سرا نيز بهرهها خواهد برد براى مثال «عبدالله بن ابى يعفور» يكى از شخصيتهاى سرشناس رجال حديث، دل درد مزمن خود را با اندكى شراب معالجه مىكرد، و پس از احساس درد مجدّد، با آشاميدنِ دوباره، آن را تسكين مىبخشيد. مسأله خود را با امام زمانش، حضرت امام صادق(عليه السلام) در ميان گذاشت و با نهى آن بزرگوار تصميم قطعى بر ترك چنين مداوايى گرفت. هنگامى كه با اصرار نزديكانش در مورد ساكت كردن درد به آن شيوه مواجه شد، سوگند ياد كرد هرگز قطرهاى نخواهم نوشيد. درد دل شدت پيدا كرد و او همچنان بر «فضولى نكردن در دين خدا» عزمى جزم داشت و پس از مدتى كه درد به اوج خود رسيد و در آزمون سربلند برآمد، درد دل براى هميشه از او دور شد و تا پايان عمر بابركت خود هرگز پذيراى چنين ميهمان ناخواندهاى كه گاه و بىگاه آرامش ارزشمند او را بر هم مىزد، نشد. اِختيارُ مَعْرِفةِ الرِّجال معروف به رجال كشى، ص ٢٤٧، حديث ٤٥٩.
هموست كه امتثال راستين خود از آيه «اولىالامر» (نساء، ٥٩) و انقياد كامل در پيشگاه باعظمت امام زمان خويش را اينگونه ابراز كرد: اگر انارى را نصف نموده و بفرماييد اين نيمه حرام، و آن نيمه حلال است، من گواهى مىدهم آنچه فرمودهايد حلال است، حلال است، و آنچه فرمودهايد حرام است، حرام است. امام(عليه السلام) در پاسخ فرمودند: «رحمك الله، رحمك الله». همان، ص ٢٤٩، حديث ٤٦٢.
آيا ما اينچنين هستيم؟ به راستى اگر چنين نباشيم، مُجازيم خود را آشناى با الفباى تشيع بدانيم؟ آيا همه چيز در همين سرا خلاصه شده و فردايى بدون هياهو و جار و جنجال در انتظار ما نيست؟ آرى، آنچه پس از رخت بربستن از اين دار غرور آغاز مىشود، سزاوار نام زيباى «زندگانى» است. از خداى مهربان مىخواهيم ما را درزمره كسانى قرار ندهد كه بانگ حسرت برآورده و مىگويند: «يا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَياتِي». (فجر (٨٩)، ٢٤).