زينهار از تکبر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٢ - مأموريت الاهى براى دفع فتنه
به حضرت امير مؤمنان(عليه السلام)، مردم طلحه و زبير را همراه سعد بن ابى وقاص و عثمان و عبدالرحمان بن عوف در كنار حضرت در شوراى شش نفرهاى كه عمر براى تعيين خليفه بعدى معرفى كرده بود،[١] ديده بودند و
[١] براى محققى كه تاريخ سه دهه بعد از ارتحال جانسوز پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را بدون هيچ گونه پيشداورى و تعصب نابجا بنگرد، پرسشهاى «بىپاسخِ» فراوانى درباره آن شورا و قبل و بعد آن مطرح است؛ از آن جمله:
الف) مشروعيت چنين شورايى با توجه به صدور حكم قتل، در بعضى فرضهاى پيشبينى شده در آن، به كدام آيه قرآن يا سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مستند است؟
ب) به راستى كسى كه براى تعيين جانشين خويش به معرفى چنين شورايى مىپردازد، و براى هر فرضى حكمى صادر مىكند، با كدام شورا قدرت را بهدست گرفته بود؟
ج) آيا صرف معرفى مستقيم نفر قبلى بدون هيچ گونه استناد به خداوند، براى به عهده گرفتن زمام مسلمانان كافى است و اصولاً مشروعيت فردى كه وى را «نصب» كرد، بر كدام اساس استوار است؟
د) آيا اجماع با كشمكش و جدال تعدادى اندك در سقيفه بنى ساعده علىرغم بىاطلاعى مردمى كه بعداً تنها به عنوان «پذيرش امرى تصويب شده» به مسجد فراخوانده شدند، منعقد مىگردد؟
هـ ) آيا بزرگ مردى كه «برادرى» ايشان با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، كه براى جانشينى او بحث و جدال به راه افتاده، يكى از افتخارات بىشمار اوست، به اندازه يك شهروند عادى قابل اعتنا نيستند؟
و) آيا موضع صريح و شفاف امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) را كه در خطبه شقشقيه به زيبايى منعكس شده، قابل انكار است؟ از غلطهاى مشهور اين است كه امام(عليه السلام)٢٥ سال سكوت كردند، در حالى كه بايد گفت در اين مدت دست به شمشير نبردند؛ بر اهل اطلاع پوشيده نيست كه حضرت در موارد فراوان مانند جريان سقيفه بنى ساعدة بن كعب بن خزرج، و شورا و... به وضوح، حق را تبيين فرمودند. مراجعه به جلد ٢٨ بحارالانوار، باب چهارم (ص ١٧٥ ـ ٤١٢) و بررسى احاديث فراوانى كه از شيعه و غير شيعه نقل شده، در اين زمينه بسيار رهگشاست.
همچنين خطبه طالوتيه (روضه كافى، حديث ٥، ص ٣١ و ٣٢): «ايُّها الاُمَّةُ الّتى خُدِعَتْ وَ انْخَدَعَتْ وَ عَرَفَتْ خَديعَةَ مَنْ خَدَعَها فَاصرَّتْ عَلى ما عَرَفَتْ وَ اتَّبَعَتْ أهْوائها وَ ضَربَتْ في عَشواء غِوايَتها...». در پايان سيصد و شصت نفر با حضرت پيمان بستند كه تا سرحد مرگ همراه امام(عليه السلام) باشند و حق حاكم شود؛ ولى فردا جز پنج نفر كسى به محل وعده نيامد. حضرت دست به آسمان بلند كرده و گفتند: «اللهمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعفْوني كما اسْتَضْعفَ بنُو إسْرائيل هارونَ... لَولا عَهْدٌ عَهَدَهُ إلىَّ النبيُّ الاُمي(صلى الله عليه وآله)لاََوْرَدْتُ الْمُخالِفِينَ خَلِيجَ الْمَنِيَّةِ وَ لاََرْسَلْتُ عَلَيْهِمْ شَآبِيبَ صَوَاعِقِ الْمَوْتِ وَ عَنْ قَلِيل سَيَعْلَمُونَ؛ خداوندا! همانا قوم (همان امّت اسلامى بعد از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) مرا (يارى ننمودند و) ضعيف شمردند آنچنانكه بنىاسرائيل، هارون (برادر حضرت موسى(عليه السلام)) را ... اگر نبود پيمانى كه پيامبر مكتب نرفته (و بىنياز از استاد) از من گرفته بود، مخالفان را به خليج مرگ وارد مىنمودم، و بارانهايى از صاعقههاى مرگبار بر آنها فرو مىفرستادم. و به زودى خواهند دانست». بحارالانوار، ج ٢٨، ص ٢٣٩ـ٢٤٢؛ به نقل از روضه كافى.