ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٣ - خود هشيارى والا را از دست ندهيم تا هشيارىهاى تناقض انگيز و آزادىهاى پالان گونه ما را به تخديرهاى گوناگون كه نتايج همهء آنها ١٧١ از خود بيگانگى ١٨٧ است ، نكشاند
روى موضوعات و روابط جهان كميّتها مى خزند و موضعگيرىهاى نسبيّت انگيز ما را حذف و در حلقهء مطلقهاى خيالى ما را سر درگم مى كنند ، ما را هم از معناى هشيارى و انديشه بيگانه ساخته اندو هم از معناى آزادى واقعى روان كه بدون آن روانى وجود ندارد .
انديشه بمعناى زير را هم در پاورقىهاى كتابهاى روانشناسى يادداشت كنيم ، باشد كه با « خود » آشنا شويم و براى طرد « خود » دست بوسايل تخدير نزنيم .
از نظر معلومات رسمى :
< شعر > چو در دل پاى بنهادى بشد از دست انديشه ميان بگشاد اسرار و ميان بر بست انديشه < / شعر > ولى انديشه هويّت والاترى هم دارد :
< شعر > به پيش جان برآمد دل كه اندر خود مكن منزل گرانجان ديد مرجان را سبك برجست انديشه < / شعر > در آن هنگام كه انديشه و هشيارى با اين چهرهء والاروى مى نمايد ، هشيارىها و انديشههاى تناقض انگيز و قالب ساز و آزادىهاى پالان گونه ، راه خود را پيش مى گيرند و از افق درون ناپديد مى گردند ، ديگر سنگينى احساس نمى شود .
< شعر > برست او از خود انديشى چنان آمد ز بيخويشى كه از هر كس همى پرسد عجب خود هست انديشه فلك از خوف ، دل كم زد دو دست خويش بر هم زد كه از من كس نرست آخر چگونه رست انديشه < / شعر > حالا بيا تماشا كن :
< شعر > چنين انديشه را هر كس نهد دامى به پيش و پس گمان دارد كه در گنجد به دام و شصت انديشه < / شعر > بياييد پس از اين در بارهء انديشه دقيقا بينديشيم :
< شعر > چو هر نقشى كه مى جويد ز انديشه همى رويد تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست انديشه < / شعر >