قاموس قرآن - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ١٦٦
كفّاره آن طبق آيه ٨٩ مائده اطعام ده نفر فقير يا لباس ده نفر و يا يك بنده آزاد كردن است و در صورت عدم تمكّن بايد سه روز روزه بگيرد.
حلق: گلو. راغب در مفردات گويد: اصل حَلْق بمعنى گلو است و گويند: «حلقه» يعنى گلوى او را بريد سپس در قطع مو (تراشيدن) بكار رفته است. وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ ... بقره: ١٩٦ سر خود را نتراشيد (و از احرام خارج نشويد) تا قربانى بمحل خود برسد. آيه در باره كسى است كه محصور شده و قربانى را بوسيله ديگرى فرستاده است چنين كسى بايد بعد از اطلاع از ذبح قربانى سر بتراشد و از احرام خارج شود لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ ...
فتح: ٢٧.
از اين مادّه فقط دو مورد فوق در قرآن يافت ميشود.
حلقوم: گلو. در اقرب گويد: حُلْقُوم بمعنى حلق است واو و ميم بر آن اضافه شده. فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ واقعه: ٨٣ پس چرا وقتى جان بگلو رسيد و شما در آنوقت نظاره ميكنيد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن بكار رفته است.
حلّ: (بفتح اوّل) باز كردن. (صحاح- مفردات) وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي طه: ٢٧ گره از زبان من باز كن. حلول كه بمعنى نزول است اصل آن باز كردن بار وقت نزول است سپس در مجرّد نزول بكار رفته. مثل وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى طه: ٨١ هر كه غضب من بر او نازل شود حقّا كه سقوط كرده است.
حلّ بكسر حاء بمعنى حلال استعاره از باز كردن گره (معنى اصلى) است مثل هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ نحل: ١١٦ (از مفردات) پس حلال آنست كه از ممنوعيّت باز شده است.