حرکت و زمان در فلسفه اسلامی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٥
سلسله امور داریم که در عین اینکه در مقابل یکدیگر قرار میگیرند در عین حال احدالمتقابلین شامل آن دیگری هم هست ، ( این از حرفهای خوبی است که مرحوم آخوند فرموده ، و علامه طباطبائی خیلی روی این جهت تکیه دارند ) . تقسیمات وجود برخلاف تقسیمات ماهیت است . در تقسیمات ماهیت اگر مقسمی داشته باشیم و دو قسم ، هیچ کدام از قسمتها شامل قسم دیگر نمی شود ولو باعتبار . مثلا اگر گفتیم حیوان یا ناطق است یا غیر ناطق ، این یک تقسیم مطلق است نه نسبی و هیچکدام از این دو شامل دیگری نمی شود ، ولی تقسیمات وجود همیشه یک تقسیم نسبی است . در عین اینکه تقسیم میشود به دو قسم ، هر یک از دو قسم به اعتباری شامل دیگری میشود . مثلا میگوییم الوجود اما ذهنی و اما خارجی ، خارجی آنستکه یترتب علیه الاثار ، و ذهنی آنست که لایترتب علیه آثار یعنی آثار ماهیت ، ولی وقتی ما این دو وجود را به این دو تعریف ( یترتب . . . لایترتب ... ) تعریف میکنیم میبینیم این تعریف بطور نسبی درست است نه بطور مطلق ، یعنی نسبت به آن ماهیتی که در ذهن آمده مطلب از همین قرار است که لایترتب علیه الاثار ، ولی از جنبه دیگر وجود مساوی با ترتب آثار است ، مگر ممکن است وجودی بی ترتب اثر باشد ؟ لذا بر وجود ذهنی هم آثار مترتب است ولی نه آثار ماهیت به ذهن آمده، بلکه آثار دیگر، چون وجود ذهنی با مقایسه به وجود خارجی ، وجود ذهنی است ولی بدون مقایسه با آن، خودش وجود خارجی است، و آثار وجود بر آن مترتب میشود . مثال دیگر : وقتی بگوییم " الوجود اما بالقوه و اما بالفعل " ، وجود بالقوه را تعریف میکنیم که یک وجودی است که ممکن است آثار بر آن مترتب بشود و وجود بالفعل را تعریف میکنیم که آن وجودی است که آنچه در مرحله امکان بوده ، بفعلیت رسیده ، در اینجا هم باز تقسیم مطلق نیست و نسبی است زیرا هر وجود بالقوهای نسبت به وجود بالفعل بالقوه است ، ولی در بالقوه بودنش دیگر بالقوه نیست بلکه بالفعل است . پس یکی از این دو قسم به اعتباری شامل قسم دیگر میشود ، و این بدان جهت است که این تقسیمات همه مقایسه ای و نسبی است .