عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣١٣ - برآوردن حاجت مؤمن
مرد بينوا از اين نيكوكارى عمار در تعجب شده گفت: اى مرد! تو چقدر جوانمرد هستى!!
عمار و مرد بينوا از مسجد خارج شدند ...
اين بار سومى بود كه بينوا، حضور پيغمبر مهربان شرفياب مىشد، در هر بار حالش از گذشته بهتر بود، اكنون شكمش سير است، جامهاى از برد يمانى به تن كرده، زر و سيم بسيارى همراه دارد و زبانش به ثناى رسول خدا ٦ گوياست.
عرض مىكند:
يا رسول الله! گرسنه بودم سيرم كردى، برهنه بودم پوشيدهام كردهاى، پياده بودم سوارهام نمودى، بينوا بودم توانگرم كردى. پدر و مادرم به قربانت. آن گاه دست به دعا برداشت و چنين گفت:
پروردگارا! جز تو كسى را نمىپرستم، تويى كه روزى رسانى؛ پروردگارا! به فاطمه پاداشى بده كه چشمش نديده باشد و گوشى نشنيده باشد.
پيامبر ٦ فرمود: آمين.
آن گاه به ياران روى كرده فرمود:
خداى به فاطمه چنين چيزى داده است؛ من پدر فاطمه هستم و پدرى مانند پدر فاطمه نمىباشد، على شوهر فاطمه مىباشد و اگر على نبود، فاطمه را شوهرى نبود، خداى حسن و حسين را به فاطمه داده كه سرور اهل بهشتند و مانند آنها كسى يافت نمىشود.
جبرئيل به من خبر داد:
وقتى كه فاطمه از دنيا مىرود و به خاك سپرده مىشود، دو فرشته به قبرش مىآيند و از او مىپرسند: خداى تو كيست؟ فاطمه مىگويد: الله خداى من است.
مىپرسند: پيغمبرت كيست؟ مىگويد: پدرم. مىپرسند: امام تو كيست؟