عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣١٢ - برآوردن حاجت مؤمن
خورد شد و از دنيا رفت.
خود عمار كه در آفتاب سوزان در زير شكنجه قرار داشت، همه اين جنايات را به چشم مىديد و ناظر بود كه با پدر و مادر و برادرش چه كردند، او منتظر بود كه نوبت وى كى رسد؟
در اين موقع ظرف بزرگى را آوردند كه از پوست بود، آن را پر از آب كردند و عمار را با پيكر مجروح در ميان آن انداختند و سپس از اين سو به آن سويش مىكشيدند و هل مىدادند، گاه عمار را در ميان آب فرو مىكردند، ولى عمار استقامت مىكرد.
اكنون سال ها از آن روزهاى سياه مىگذرد و هنوز آثار آن شكنجهها كه بزرگ ترين نشان افتخار است، در تن عمار باقى مىباشد.
عمار بسيار مورد لطف و عنايت رسول خدا ٦ بود و در ميان مسلمانان موقعيتى به سزا داشت و همه با ديده تقديس و احترام به او مىنگريستند.
وقتى كه از جاى برخاست چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه مىخواهد بكند و چه مىخواهد بگويد.
عمار عرض كرد: يا رسول الله! اجازه مىفرماييد كه من اين گردن بند را بخرم؟
پيغمبر فرمود: بخر و هركس با تو در خريد آن شركت كند، خداى در آتش دوزخ عذابش نخواهد كرد.
عمار به مرد بينوا رو كرد و پرسيد: گردن بند را چند مىفروشى؟
بينوا گفت: به غذايى كه از نان و گوشت باشد و سيرم كند و پارچهاى كه تنم را بپوشاند و دينارى كه به منزلم برساند.
عمار گفت: هشت دينار زر و دويست درهم سيم، بردى از يمن، چارپايى كه تو را به خانه برساند مىدهم و تو را از نان و گوشت سير خواهم كرد.