عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٥ - لحظهاى تأمل
|
حيات دنيا خوابست و مرگ بيدارى |
ز كان حكمت محض است اين بلند سخن |
|
|
هر آنكه بيش خورد كم شود به معنا زآنك |
چراغ كشته شود چون بشد ز حد روغن |
|
|
ميان جامه دلى زنده گر ندارى پس |
به نام خواه كفن خوان و خواه پيراهن |
|
|
زبهر دنيا چندين عناگرى نكند |
كه مىنيرزد اين مرده خود بدين شيون |
|
|
اگر نباشى مردم دد و ستور مباش |
وگر فرشته نباشى مباش اهريمن |
|
|
مباش غره بدين گنده پير دانا زآنك |
هزار شوهر كشت و هنوز بكر آن زن |
|
|
بمير پيشتر از مرگ تا رسى جايى |
كه مرگ نيز نياردت گشت پيراهن |
|
اگر انسان، لحظهاى در منزلگاه با عظمت فكر نشيند و مرغ ملكوتى عقل را در ميدان پهناور با عظمت هستى به پرواز آورد و از قله مرتفع انديشه حقايق را بنگرد، به خود آمده به اين نتيجه برسد كه دنيا كاروانسرايى بيش نيست و اين مكان براى اقامت در اختيار او قرار نگرفته و عن قريب بايد توشه مادى را بگذارد و به جهان ديگر برود كه در آن جهان جز توشه معنوى مايه ديگرى براى دستگيرى وجود ندارد و در آنجا بايد در دادگاه حضرت الهى حاضر گشته و تمام برنامههاى خويش را در محضر حضرت حق جوابگو باشد، در اين صورت زندگى مادى را ساده و آسان گرفته و حاضر نيست لحظهاى از عمر را فداى فراهم آوردن پوشاكى