عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨٤ - در راه خدمت به خلق
درخواست نمود به دختر تعاليم اسلامى بياموزد.
پس از مدت كمى كه دختر آراسته به فضايل شد و پسر رموز كار را ياد گرفت، عروسى مفصلى جهت آنان برگزار كرد.
مدتها گذشت، روزى پسر به نزد آن مرد باكرامت آمد، عرضه داشت: تو مانند يك پدر جهت من حق پدرى به جاى آوردى و بالاترين خدمت را نسبت به من انجام دادى، هم اكنون از تو مىخواهم به من اجازه دهى همراه همسرم از تهران كوچ كرده و به محل اصلى خود شهر منجيل بروم.
آن مرد بزرگوار به او رخصت سفر داد، پسر همراه با همسرش به شهر اصلى خود آمد، در آنجا ماندگار شد، رابطه او با آن مرد بزرگ توسط نامه بود.
سالها گذشت، براى آن مرد باكرامت سفرى به سوى رشت و بندر انزلى اتفاق افتاد، هنگام غروب به شهر منجيل رسيد، جمعيت كثيرى را كنار نانوايى ديد كه همه جهت نان گرفتن گرد آمده ولى نان كم و مقدارى گران بود.
سؤال كرد: چه خبر است؟ گفتند: ايام جنگ جهانى اول است، آذوقه خيلى كم شده، به علاوه مهاجرين زيادى در مساجد و حسينيههاى شهر مقيم شده و از كمبود نان رنج مىبرند!!
پرسيد: گندم و آرد اين ناحيه در اختيار كيست؟ گفتند: فلان شخص، به محض شنيدن نامش معلوم شد، همان جوانى است كه سال ها پيش آن خدمت بزرگ را در حق او كرده، نشانه خانه او را پرسيد، به خانه او رفت، در زد، خدمتكار گفت:
كيست؟ گفت: صاحب خانه را مىخواهم. صاحب خانه در را باز كرد، تا چشمش به آن مرد باكرامت افتاد از شوق فريادى كشيد و او را در آغوش گرفت و زن و فرزندش را به ديدار او دعوت كرد. به آن مرد خوشآمد گفت و از او دعوت كرد به درون خانه بيايد، ولى او گفت: من قدم به اين خانه نمىگذارم مگر اينكه مشكل