عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨١ - در راه خدمت به خلق
نيكى نبود مگر آنكه در آن سهم داشته باشد. از خانه جز براى كار خير و طاعت حق و امرى از امور اسلام خارج نمىگشت.
روزى از خانه مطابق با نيت هميشگى خود خارج شد، ولى آن روز به كار خيرى برنخورد، با كمال اندوه و تأسف به خانه برگشت، به همين سبب ميلى به غذا نداشت، خوابش نمىبرد، ناراحت و رنجيده بود.
ساعتها از شب مىگذشت، شهر به خواب رفته بود، اما ديده او بيدار بود، لباس پوشيد و به همسرش گفت: من به قصد حل مشكل مسلمانى يا انجام كار خيرى از خانه خارج مىشوم.
خانه را ترك كرد و از اين كوچه به آن كوچه، از اين محل به آن محل، از اين خيابان به آن خيابان در حركت بود، از خداى مهربان توقع داشت در آن وقت شب كار خيرى نصيبش شود!!
ناگهان صداى نالهاى توجه او را جلب كرد، به سوى صاحب ناله رفت، جوانى را ديد سر به ديوار گذاشته، آه مىكشد و اشك مىريزد.
به جوان سلام كرد، دردش را پرسيد، از گفتن درد و رنجش ابا داشت، به او گفت: جز براى رفع حاجت و برطرف كردن درد دردمند از خانه بيرون نيامدهام، دردت را بگو.
جوان در پاسخ گفت: اينجا نزديك محله بدكاران است، مرا قدرت ازدواج نيست، به تازگى دختر جوان زيبارويى را به اين خانه كه خانه بدكاران است آوردهاند، من مايل به آن دخترم، به خاطر پول كم من، رئيس اين خانه كه خانم نسبتا مسنى است از ورود من به خانه و ديدار دختر جلوگيرى مىكند!
آن مرد بافضيلت به جوان گفت: اكنون كه دختر در معرض فساد مفسدين قرار نگرفته، اگر به او علاقه شديد دارى و حاضر به ازدواج با او هستى، من وسائلش را فراهم كنم.