سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٣٦٧ - مصاحبه ها
كه گرفتار بودند، از هيچ محبّتى فروگذار نمىكرد.
در مورد خودم عرض كنم. كسالتى پيدا كردم كه در ايران قابل معالجه نبود و به آلمان رفتيم. گرچه آنجا هم معالجه نشدم؛ ولى حدود چهل روز در آلمان در بيمارستان بودم. هر چند روز يك بار ايشان از تهران تلفن مىكرد و احوال مرا مىپرسيد. مىفرمود: امام از من خواستهاند احوال شما را بپرسم و وضع و حال شما را به ايشان گزارش بدهم. خوب، تاعواطفى نباشد، اين مسائل تحقق پيدا نمىكند. بعد هم كه از آلمان آمدم، باز آن كسالت ادامه پيدا كرد. مدتى در بيمارستان تهران بودم. مرتب ايشان به ديدنم مىآمد.
در آن زمان، مسائل امنيتى خيلى جالب نبود. يادم هست شبى در بيمارستان روى تخت بودم. ديدم يك آقاى اهل علمى از در وارد شد. ديدم آقاى آشتيانى است. بعد ديدم پشت سر ايشان شخصى هست كه پالتويى پوشيده و كلاهى به سرش و يك عصايى به دستش. گفتم: خدايا اين كيست؟ درست دقت كردم؛ ديدم حاج احمدآقا است. چون مسائل امنيتى اقتضا نمىكرده، به اين صورت آمده بود. آنهم پشت سر آقاى آشتيانى، كه كسى احتمال ندهد ايشان حاج احمدآقا است. بعد آمدند آنجا نشستند و احوالپرسى كردند. اين هم، اجمالى از فضايل اخلاقى ايشان بود.
لطفاً در مورد ميزان تقيّد ايشان به انديشههاى امام راحل و نقش ايشان در تداوم انقلاب بعد از ارتحال حضرت امام و دفاع از ولايت فقيه بفرماييد؟
اجازه بدهيد اين سؤال را در سطح وسيعتر جواب بدهم. نمىدانم اين نكته را كه مىخواهم عرض كنم كسى گفته است يا نه؟ ولى اين نكته را افرادى متوجه هستند كه وارد مسائل مرجعيت و آخوندى باشند.