سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٣٥٢ - مصاحبه ها
بروجردى، حضرت امام در تابستان به كرج رفته بودند. يك روز آقاى اشراقى به من گفتند: فلانى! ميل دارى با هم برويم كرج خدمت حاج آقا؟ گفتم: بله. بعد ايشان گفت: چطور است به آيتالله بروجردى هم بگوييم: ما پيش حاج آقا مىرويم. گفتم: اين هم خوب است.
به اتفاق ايشان خدمت آيتالله بروجردى رفتيم و عرض كرديم: مىخواهيم خدمت حاج آقا روحالله برويم و احوالشان را بپرسيم. ايشان خيلى خوشحال شدند. فرمودند: حتماً از قول من هم خدمت ايشان سلام برسانيد و احوالپرسى كنيد و از طرف من بگوييد كه اگر كارى داشته باشند، برايشان انجام دهيم. ضمناً مبلغ قابل توجهى به آقاى اشراقى دادند و فرمودند: اين مبلغ را هم به ايشان بدهيد. اين قضيه به خوبى نشان مىدهد آن كدورت سابق برطرف شده است. به هرحال ما خدمت امام رسيديم؛ سلام آيتالله بروجردى را به ايشان رسانديم و پول را تقديم كرديم. ايشان هم خوشحال شدند. ناهار ظهر هم به اصرار حضرت امام خدمتشان ماندم و بعد از ظهر كه خواستم برگردم، شخصى آمد به ديدن امام كه با من هم آشنايى داشت. مرا دعوت كرد به خانهاش بروم. اما نمىپذيرفتم. امام فرمود: شما بپذير؛ من هم شب مىآيم آنجا پهلوى شما. آن شب تا صبح خدمت حضرت امام بوديم.
حوزه: استاد، در پايان اگر توصيهاى براى ما و ديگر طلاب عزيز داريد، بفرماييد.
نكتهاى كه همواره موجب نگرانى من و دوستان دستاندركار مسائل حوزه شده، اين است كه متأسّفانه مسائل اخلاقى شايسته يك طلبه و روحانى، در حوزه روز به روز سير نزولى دارد. به مسائل اخلاقى توجه نمىشود. شايد منشأ آن غرور پيروزى در انقلاب