سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٣١١ - مصاحبه ها
همراهى عدهاى از مردم مىخواهند به مزار شهداى خود در بقيع بروند و فاتحهاى براى آنها بخوانند؛ ولى در واقع هدف اين بود كه يك راهپيمايى با شكوهى به راه اندازند و در بقيع هدفهاى انقلابى خود را به اطلاع همگان برسانند. قرار بود آن روز صبحانه در منزل پدرى من واقع در سه راه بازار صرف شود و پس از تبادل نظر پيرامون مسائل مربوطه، در راهپيمايى شركت كنند. ما هنوز مشغول صرف صبحانه بوديم كه خبر آوردند سربازان با تانك و مسلسل در ميدان آستانه مستقر شدهاند و به كسى اجازه ورود به آنجا را نمىدهند. حالا كه مبدأ راهپيمايى در اشغال سربازان بود، ما چه كار مىتوانستيم انجام بدهيم؟ به فكر چاره افتاديم. گفتم: ما راهپيمايى را از همين منزل شروع مىكنيم. اتفاقاً تعداد دويست، سيصد نفرى هم پشت در منزل اجتماع كرده بودند و كسب تكليف مىكردند. با همين عدّه راهپيمايى را شروع كرديم. ما در جلو و مردم پشت سر ما به راه افتاديم. به سه راه بازار كه رسيديم، عدهاى از سربازان از ماشينهاى خود بيرون پريدند و شروع به تيراندازى كردند؛ ولى ما، با بىاعتنايى، به طرف آستانه مقدسه به حركت ادامه داديم. حدود دويست متر بيشتر طىّ نكرده بوديم كه يك مرتبه سر و كله تانكها پيدا شد و خيابان را به روى ما بستند و صدها مأمور نظامى مسلّح در مقابل ما قرار گرفتند. هرچه ما نزديكتر مىشديم، آنها براى شليك آمادهتر مىشدند تا ما نزديك آنها رسيديم. خيال كردم كه الآن ديگر شليك مسلسلها شروع و كار همه ما ساخته مىشود. همان روز آقاى خلخالى هم همراه ما بود. شجاعت عجيبى از خود نشان داد. او از ما فاصله گرفت و بدون كوچكترين وحشتى به نظاميها نزديك شد. از آنها سؤال كرد: فرمانده شما