سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٣٦١ - مصاحبه ها
اين است كه اين قاعده در مورد حمل اوّلى است. وقتى كه ماهيت انسان ملاحظه مىشود به حمل اوّلى ذاتى، حتى وجود هم در مورد او مطرح نيست؛ چون ماهيت انسان همان حيوانيت و ناطقيت است و وجود نه داخل در جنس اوست و نه داخل در فصل او. اما پس از اينكه گفتيم: «الماهيه موجوده» اين وجود مگر عارض بر ماهيت نمىشود؟ آيا بين ماهيت و وجود واسطهاى هست با اين وجود مستقيماً بر ماهيت حمل مىشود؟ اين وجود بدون واسطه بر ماهيت حمل مىشود مع ذلك از ماهيت است و به اصطلاح علمى وجود به حمل اوّلى ذاتى خارج از ماهيت است، به حمل شايع صناعى خودش عنوان موجوديت دارد.
در اينجا هم در مرحله تعلّق طلب به طبيعت قضيه همين است؛ يعنى به حمل شايع صناعى طبيعت مطلوب است. در مورد ماهيت صلات هم همينطور است. كسى نگفته كه طلب جزء ماهيت صلات است؛ اما در عين حال مطلوب، نفس ماهيت است؛ مطلوب نفس صلات است؛ نفس ماهيت است؛ مطلوب نفس صلات است. بنابراين در واقع ايشان ارتباطى بين اصول و فلسفه قائل نبودند؛ ولى در مسائلى كه فلسفه هم دخالت داشت، به لحاظ تخصّصشان در فلسفه مباحث را خوب تبيين مىفرمودند و روشن مىكردند.
سؤال: يكى از مسائل مورد بحث كه مرحوم علام طباطبايى هم در حاشى خود بر كفايه مطرح فرمودهاند، خلط بين مسائل حقيقى و اعتبارى است. اصول از علوم اعتبارى و فلسفه از علوم حقيقى است. چطور مىتوان در مباحث اعتبارى از قواعد فلسفى مدد گرفت و به نتيجه رسيد؟
جواب: من مطلب مرحوم آقاى طباطبايى را ملاحظه نكردهام؛ اما