سيناى فقاهت - موحد فاطمی، حسن - الصفحة ٣٦٢ - مصاحبه ها
آنچه به اجمال به ذهن مىآيد، آن است كه مسائل فلسفى در مورد حقايق بحث مىكند و مسائل اصولى و فقهى مسائل اعتباريهاند؛ چون نفس احكام تكليفيه و وضعيه مسائل اعتباريهاند و طبعاً مباحث آنها نيز اعتبارى است؛ ولى منافاتى ندارد كه برخى از اين مباحث با هم مرتبط باشند. به عنوان مثال بحثى كه اشاره شد «الطبيعه من حيث هى هى ليست إلا هى» بنابر قول به اصاله الوجود، موضوعش امرى اعتبارى است و اصالت ندارد. مسائل فلسفى از حقايق بحث مىكند و اعتباريت ماهيت هم خود امرى واقعى است. فلسفه فقط از وجود بحث نمىكند بلكه از حقيقت بحث مىكند. اگر گفتيم: ماهيت امرى اعتبارى است و وجود از دايره ماهيت خارج است، بحثى حقيقى است نه اعتبارى. پس نبايد بين اصول و فلسفه تقابل قائل شويم و بگوييم: اين مسائلش حقيقى است و آن اعتبارى. برداشت خود من از مسئله اين است. البته بيان مرحوم علامه بزرگوار طباطبايى را نديدهام.
سؤال: نظريات اخير حضرت امام در بار اجتهاد، نقش زمان و مكان ومانند آن، تا چه حد در شيو استنباط دخالت دارد؟ آيا تحقيق بيشتر در اينگونه مباحث، به گشودن فصل جديدى در علم اصول نياز ندارد؟
جواب: به نظر من اين مطلب، مطلب تازهاى نيست كه بگوييم: امام بدون مقدمه چنين مسئلهاى را مطرح كردند. اين مطلب از نظر فقهى براى ما روشن است؛ چون ما در فقه گاهى با استناد به عناوين ثانويه، حكم اوّلى موضوع را تغيير مىدهيم. قبل از عروض عنوان ثانوى، موضوع با عنوان اوّلى خود حكم اوّلى خود را داشته و با عوض شدن عنوان، حكم هم عوض مىشود. بهترين شاهد در تاريخ خودمان مسئله حرمت تنباكو است كه ميرزاى شيرازى بزرگ فتوايش را صادر كرد.